بتن كند ، و خود اگر ميدانستم ، كه بكشتن وى غرض سلطان حاصل گردد ، راضى بودم ، لكن يقين دانم كه بهلاك وى مطلوب فرا دست نيايد ، چو وى با آنكه از خانوادهء سلطنتست ، در شمار پيروان و اتباع باشد ، پادشاه فرمود ، سخن درستست ، اما چگونه با كسى كه ما را بمبارزه خواند ، مقابل نشويم ، و چون ما را بهماوردى خواهند ، اگر قدم جلادت پيش نگذاريم ، چه عذر اريم ، اين بگفت ، و خود بتنها برنشست ، و بآهنگ وعدهگاه به طرف دروازهء بدليس براند ، و بايستاد ، و حضور خويش را آگاهى داد ، و مخالفان وى را دشنام دادند ، و تيرباران گرفتند ، و خود مجير الدّين بيرون نيامد ، و پادشاه بازگشت . ديگر آنكه ، شبانگاهى شهريار مرا به خدمت خواند ، و چون برفتم ، پيرزنى فسونساز و حيلتباز بنزديك وى بديدم ، و اين فرتوت ، با مكتوبى مزوّر ، از زكىّ الدّين عجمى ، كه در خدمت ملك اشرف ، قرب و منزلتى داشت ، از اخلاط بيرون امده بود ، و گفتار آن عجوز را بتركى و فارسى و ارمنى بر سلطان تعبير ميكردند ، و فحواى رسالت آنكه ، زكىّ الدّين از درگاه شهريار ، پنج هزار دينار خواسته است ، تا آن خواسته را در . . . « 1 » و سپاهيان پراكنده ، آنان را بجانب سلطان مايل ، و بتسليم اخلاط راضى سازد ، و فردا بامداد ، باب الوادى را بگشايد ، تا لشگر پادشاه بدرون ايد ، و چون شهريار بتسخير اخلاط حرصى تمام داشت ، به دادن اين مبلغ بدان عجوز عازم گشته بود ، امّا چون رأى من پرسيد ، مرا بدين امر مايل و راغب نديد ، و در عجب شده فرمود ، چرا ترا درين كار متوقّف ميبينم ، در جواب عرضه داشتم كه " چاكر ، بهنگام آنكه زكىّ الدّين ، از درگاه خداوند خويش ، برسالت به حضرت سلطنت امده بود ، وى را ديده ، و در بعضى قضايا با وى سخن رانده است ، و اين شخص را ، از زيركان روزگار ، و كافيان عصر خود شناسد ، و از چنين مردى خردمند ، كه خطا و صواب بر وى نهفته نيست ، ورود در امثال اين محظور ، و مبادرت بدين محذور ، دور مينمايد ، اگر نيز سعادت و اقبال پادشاه ، اقتضاى آن كرده است ، كه وى درين موقع از مخدوم خويش روى برتابد ، و هواخواهى اين دولت گزيند ، چگونه بارتكاب امرى ، كه انجام آن ، با رضاى گروهى مختلف انديشه و متفاوت رأى ، فريفتهء مال ، و مغرور بمنال ، موقوف باشد ، خود را بخطر افكند ، و بچه روى ازين ايمن تواند بود ، كه يكى از دستياران ، راز وى فاش سازد ، و موجب هلاك وى گردد ، و اين بر فرض آنست كه وى اين مال براى ديگران خواهد ، و اگر اين عجوز گويد ، كه زكىّ الدّين اين مبلغ براى خويش طلبد ، نيز بر اين مرد پوشيده نيست ، كه اگر اخلاط را بسلطان سپارد ، چندان انعام و اقطاع بدست ارد ، كه اين مقدار در برابر آن ناچيز نمايد ، و چون اين بگفتم ، پادشاه سخن من گوش داشت ، و عزيمت وى درين باب ، صورت فتور پذيرفت . اما حرص تصرّف
هامش
( 1 ) : بجاى محذوف " المند فاكية " ؟ "