تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
شاهنشاه پرداخته بود ، باصفهان فرستاد ، تا مدرسهء بنا نهد ، و در ان ، محل نعش را گنبدى بر پاى كند ، و نيز جامه خانه ، و فرشخانه ، و تشت‌خانه ، و ركابخانه ، و جز ان طرح افكند ، و براى آغاز بنا ، سى هزار دينار بوى بداد « 1 » ، و وزير عراق را بفرمود ، كه آنچه اتمام عمارت را بايد ، از وجوه ديوان بپردازد ، و نيز براى آن بنا شمعدان و تشت و آبريز زرّين اماده كند ، و اسب نوبت را ، با طوق و ساخت و سر افسار ، بر در آن جايگاه بدارد ، و مقرّب الدّين باصفهان شد ، و آغاز عمارت نهاد ، و من خود پس از چهار ماه ، بدان شهر رفتم ، و پايه‌هاى بنا را باندازهء قامت آدمى برافراشته ديدم ، و شهريار بعمّهء خويش ، شاه خاتون داراى سارى " از اعمال مازندران " كه پدر وى سلطان تكش ، آن بانو را بحبالهء نكاح اردشير بن حسن ملك مازندران در آورده ، و شوهر وى درگذشته بود ، نوشت كه خويشتن با ملوك و اميران و صدور مازندران ، بر نشيند ، و تابوت را از جزيرهء بقلعهء اردهن ، كه استوارترين دژ روى زمين باشد ، ببرد ، تا عمارت مدرسه در اصفهان بپايان رسد ، و جنازه بدانجا نقل گردد ، و بجان خودم كه اين توقيع را بناخواه مينگاشتم ، و اين رأى سخيف ميپنداشتم ، چو ميدانستم كه جثّهء شاهنشاه شادروان " كه بنسيم رحمت تازه باد " تنها از ان ، دستخوش احراق تاتار نگشته است ، كه بوى دسترس نيافته‌اند ، و گرنه بدين عقيدت ، كه پادشاهان ، زادگان يك نيا ، و همه فرع يك اصل ميباشند ، استخوان هر پادشاه را در هر سرزمين سوزانيده ، چنان كه استخوانهاى يمين الدّوله محمود بن سبكتكين را ، از گور وى در غزنين براورده ، طعمهء آتش ساخته‌اند ، و درين باب با مقرّب الدّين اندكى سخن گفتم ، و بهرى از سرّ ضمير را با وى در ميان نهادم ، و چون ديدم ، كه وى را ازين گفتار خوش نيامد ، خاموشى گزيدم ، و خود كار چنان شد كه از ان ميانديشيدم ، چو تاتار پس از فراغت از شهريار در حدود آمد ، قلعهء اردهن را در حصار گرفته جثّه را بيرون اوردند ، و بنزديك خاقان فرستادند ، تا بسوزانيد . ديگر آنكه ، مجير الدّين يعقوب ، فرزند ملك عادل ابو بكر بن ايّوب ، روزى بر بارهء اخلاط برامده ، حضور شهريار و مكالمهء با وى را درخواست ، و چون پادشاه سخن وى را ، بحصول مقصود مربوط ميپنداشت ، مسؤول وى بپذيرفت ، و بهنگام حضور ، مجير الدّين وى را گفت ، همانا بلا بنهايت ، و ضرر بغايت رسيد ، و هر دو سپاه دستخوش خطر و هلاك گشتند ، آيا توانى كه با من مبارزت كنى ، و كار بفيصل انجامد ، پادشاه فرمود ، چه وقت ؟ مجير الدّين گفت ، فردا صبح ، روز ديگر بامداد بگاه ، شهريار ، سلاح پيكار بپوشيد ، و چون شرف الملك اين خبر بشنيد ، به خدمت شتافته ، عرضه داشت ، كه مجير الدّين از اقران و اكفاء پادشاه نيست ، و سلطان را نسزد كه با وى جنگ تن
هامش
( 1 ) : خلاق المعانى كمال الدين اسمعيل اصفهانى را در مدح شرف الدين على وزير عراق و ستايش سلطان جلال الدين و بناى اين مدرسه قصيده‌ايست بدين مطلع :خداى عز و جل هرچه در جهان آرد * همه بواسطهء امر كن فكان ارد ( ترجمان )