تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
و اصحاب پادشاه ، پس از وى خلعت پوشيدند ، سپس آن دو رسول ، بتقاضاى رفع محاصرت ، و دفع مزاحمت از اخلاط ، با شهريار سخن گفته ، شفاعت كردند ، پادشاه آنگاه جوابى نداد ، و چون آن دو به منزل بازگشتند ، مرا فرمود بنزديك ايشان رو ، و از زبان من از انان گله كن و بگوى ، مرا پيغام اورديد ، كه امير المؤمنين ميفرمايد ، ما خواهيم كه باعلاى امر و اجلال قدر تو كوشيم ، و ترا بر ديگر پادشاهان عصر ، برترى و فرمانروائى دهيم ، و بدين حال ، كه علامت ظفر نمودار ، و نشان پيروزى آشكارست ، ميگوئيد ، كه دست از حصار اخلاط بازدارم ، و اين با عنايات مذكور منافى باشد ، چون اين پيام بگزاردم ، رسولان گفتند ، قضيّت چنين ، و سخن پادشاه ، درست و متينست ، لكن ما از ان انديشيم ، كه گشودن اخلاط متعذر ماند ، و صعوبت فتح استمرار يابد ، و سلطان بىاشارت ديوان از انجا بكوچد ، و اگر بناچار شهريار را به ترك حصار بايد گفت ، بارى بوساطت ديوان ، از سرزنش طاعنان ، كه نسبت زبونى بپادشاه دهند ، دور تر و محفوظتر ، و به صورت فوز و فلاح نزديكتر باشد ، و شهريار عذر آنان بپذيرفت ، و خود اخلاطيان ، در ايام حضور رسولان ديوان ، لب از دشنام گفتن بسلطان ، بربسته بودند ، و چون بدانستند ، كه شفاعت فرستادگان پذيرفته نگشته ، و هنگام بازگشت آنان فرارسيده است ، ديگر بار فحش از سر گرفتند ، و بهر معنى ناشايست ، و لفظ ناپسند زبان گشودند . ديگر آنكه ، هم درين هنگام ، مردى ترك ، بنام علم الدّين قصب السّكر ، برسالت ملك مسعود صاحب آمد بهمراه خادمى سياه چرده ، فرستادهء ملك منصور ، داراى ماردين ، به خدمت امد ، و رسالت هر دو در معنى عرض خدمت ، و اظهار طاعت بود ، و پادشاه ، فقيه نجم الدّين خوارزمى را برسالت خويش ، بهمراه آنان گسيل داشت ، و صاحب آمد و ماردين را پيام داد ، كه در بلاد خويش ، بنام وى خطبه كنند ، تا راستگوئى را آزمونى باشد ، و صدق آنان در اظهار وفاق ، و دعوى اتّفاق ، بدينگونه آشكار ايد ، و فقيه نجم الدّين مزبور در نزد آن دو بماند ، تا شهريار از روم ، مغلوب ، و بوضعى نامطلوب بازگشت . ديگر آنكه ، چون در اخلاط ، بليّت سخت شد ، و بازار قحط و غلا رواج يافت ، و سيم و زر كساد پذيرفت ، و مردم آنجا به خوردن سگ و گربه پرداختند ، بيكروز نزديك بيست هزار كس ، از شهر اخلاط بيرون امدند ، و چهرهء آنان از گرسنگى ديگرگون شده بود ، چنان كه برادر برادر ، و پدر پسر را نميشناخت ، و شرف الملك هر روز گاوى چند ميكشت ، و آنان را اطعام ميكرد ، اما بدين وسيلت سدّ رمق دست نداد ، و آن مردم نيمجان از خطر مرگ نرهيدند ، و بيشتر آنان بمردند ، و باقى در اقطار گيتى پراكنده گشتند . ديگر آنكه ، چنان كه گفتيم ، چون شاهنشاه درگذشت ، و روزگارش سپرى گشت ، كالبد وى را در جزيره به خاك سپردند ، و شهريار را در اثناى محاصرت اخلاط ، بخاطر رسيد ، كه مدرسهء در اصفهان بسازد ، و تابوت پدر را از جزيره بدانجا برد ، بدين قصد مقرّب الدّين مهتر مهتران مقدّم فراشان را ، كه به غسل جنازهء