تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
سى اسب تازىنژاد ، ابرهء جل آن اطلس رومى ، و آستر اطلس بغدادى ، بر سر هر جنيبت ، افسارى از حرير ، بر ان شصت دينار خليفتى نشانده و بيست سى مملوك ، با ساز و مركوب ، و ده يوز ، باجل اطلس و قلاده‌هاى زر ، و ده باز شكارى ، با دهان‌بند مزيّن بگوهران خرد و صد و پنجاه بقچه ، در هريك ده جامه ، و پنج گوى عنبر اشهب ، اطراف آن زرنگار ، و درخت عودى ، بالاى آن پنج يا شش ارش ، كه دو مرد آن را ميبردند ، و چهارده خلعت براى خانان ، سراسر با اسب و ساخت و سر افسار ، و طوق و كمر زرين ، و غاشيه‌هاى تفليسى . . . « 1 » كه داعى خان و الغ خان و اتر خان و طغانخان را بود ، و سيصد خلعت براى اميران ، هريك تنها قبا و عرقچين ، و دستارى سياه و قبائى و فرجى ، و تيغى هندى ، و دو گوى عنبر ، و پنجاه تاى جامه ، و استرى خاصّ شرف الملك ، و بيست خلعت براى اصحاب ديوان هريك جبّهء و عمامهء ، اما من از ساير ارباب مناصب ديوان ، باسترى نيك رهوار و ابلق ، و بيست جامه بيشتر آن از اطلس رومى و بغدادى ، ممتاز و مخصوص گشتم ، بارى در اغاز مكتوب ديوان خلافت بشرح آن عطايا ، نخست عنوان پادشاه " الجناب العالى الشاهنشاهى " بعد نام وزير را ، " الاجل شرف الملك " نگاشته ، سپس نام مرا ياد كرده ، و ديگر هيچ يك از اصحاب ديوان را ، بلقب يا اسم مذكور نداشته ، بلكه بذكر لفظ مستوفى و مشرف ، و عارض و ناظر ، و مانند اين اكتفا جسته ، و تشريف را جز جبه و عمامه براى آنان نفرستاده بودند ، و چون نسخهء عطاياى ديوان خلافت را ، بر شهريار فروخواندم شرف الملك كه هر دم رنگى و روشى ديگر ميگرفت ، و هرچه از سخن‌چينان ميشنيد ، ميپذيرفت ، و درست ميپنداشت ، و بدين وقت با من بيمهر بود ، و نظرى خوش نداشت ، بدين تخصيص بهانهء طعن يافته گفت ، سبب تقديم به همان « 2 » بر صاحبديوان چيست ، و چرا اين دو را در خلعت و انعام ، يكسان نداشته‌اند ، پادشاه فرمود ، سبب آشكار ، و همانا موجب آن باشد ، كه وى در خطاب ديوان خلافت ، پاس ادب نگاهدارد ، و در مكاتبه آئين حرمت ، و حدود و رسوم حشمت از دست نگذارد ، و ازين گذشته ، فرستادگان دربار خليفه ، او را در مجلس مشورت ما حاضر ديده‌اند ، و دانند كه صاحبديوان را اين مرتبت و ربطى بتدبير امور دولت نيست ، و وظيفهء وى استيفاى اموال ، و ثبت درامد و هزينهء ديوانست ، و آنان را بدين جمله كارى نباشد ، و چون شرف الملك اين بشنيد ، دانست كه " اينجاست كه تير وى به سنگ امده است " القصّه هرچند دو فرستادهء خليفه انتظار داشتند ، كه شهريار در خيمهء آنان كه براى خزانه برپا داشته بودند ، حاضر گردد ، و آن دو خلعت درپوشد ، پادشاه چنين نكرد ، و بفرمود تا بنزديك خزانهء سلطنت ، سراپردهء برافراشته ، خلعتها را بدانجا بردند ، و خود دو بار برنشست ، و بدان خيمه داخل شده ، هر دو تشريف را بيكروز در بر كرد ، و اتباع
هامش
( 1 ) : بجاى محذوف " و اراد تمييز بعضهم فنجت ( ؟ ) الكبابيش " ظ ، الكنابيش " الا من اربعة رؤوس و هى لداعى خان . . . ( 2 ) : يعنى صاحب كتاب