بر خاك آستان امير المؤمنين سايم ، هنوز خود را در ايفاى خدمت مقصّر شمارم ، چو فائدت عاجل و سود آجل اين خدمتگزارى ، درين گيتى ، وصول بدرجات عزّت و رفعت ، و بدان جهان حصول مثوبات آخرت باشد ، خادم سخن من بپسنديد ، و مرا بستود ، و چون از پلكان بالا رفتيم ، و پردهء سياه به نظر من امد ، بىاشارت خادم زمين بوسيدم ، و وى مرا ثنا گفت ، و چون درنگريستم ، باغى ديدم ، كه از بسيارى شمعهاى فروزان ، در شب تاريك بكردار روز بود ، يا گوئى عكس اختران سپهر در آب مينمود ، و پرده را فرود افكنده ، و وزير را در برابر آن بر پاى يافتم ، و خادمى بيامد و پرده بالا زد ، و من ميرفتم ، و زمين خدمت بوسه ميدادم ، چندانكه بنزديك وزير رسيدم ، و توقّف كردم ، و امير المؤمنين كه بر سرير نشسته بود ، بتازى با وزير تكلّم فرمود ، و وزير گامى چند پيشامد ، و به من اشارت كرد ، تا بدانجا كه خود نخست ايستاده بود بايستم ، و من پيشتر شدم ، و ديگر بار زمين بوسيدم ، و بر جاى بايستادم ، سپس امير المؤمنين گفت ، حال جناب عالى شاهنشاهى چگونه است ؟ " و بدين هنگام شهريار را ، در نامههاى خليفه ، هم بدينگونه خطاب ميكردند " من نيز در جواب بتقبيل بساط خلافت پرداختم ، آنگاه خليفه ، بوعدههاى نيك ، و شمول عنايت نسبت بسلطان ، و قصد تقديم وى بر ساير پادشاهان عصر و ملوك زمان سخنى چند بر زبان راند ، و من بپاسخ تنها زمين بوس كردم ، سپس امير المؤمنين ، بر عهدنامهء خويش بپادشاه ، علامت گذاشت ، و آن را وزير به من داد ، بستدم و بر سر نهادم ، و زمين بوسه دادم ، و بازگشتم " و خود از ديوان خلافت بدر الدّين مزبور را خلعتى گرانبها دادند ، و نيز چنان كه مذكورست ، ده هزار دينار صله ارزانى داشتند ، لكن من خبر اين صلت از وى نشنيدم ، و امير فلك الدّين بن سنقر طويل ، و سعد الدّين بن حاجب را با تشريف سلطنت ، بهمراه وى فرستادند ، و اينان در فصل زمستان باخلاط رسيدند ، و شهريار آن جايگاه را در حصار داشت ، و بدين هنگام براى فلك الدّين ، دهليز « 1 » ميزدند ، و بهنگام ركوب و نزول وى كرنا مينواختند ، و سعد الدين بن حاجب ، با رفعت منزلت ، و علّو مرتبت در ديوان خلافت ، برعايت حدود حرمت ، در خدمت وى بآئين حاجبان رفتار ميكرد ، و اينك شرح انعام و خلعتها كه بهمراه اوردند ، بتفصيل بگويم :
دو خلعت براى شهريار ، يكى جبّه و عمامه و تيغ هندى با حمايل گوهرنشان ، ديگر قبا و عرقچين و فرجى و شمشير قراجولى زرنگار ، كمر آموده بدينار ، و قلادهء مرصّع و ثمين ، و دو اسب با ساخت و سر افسار و طوق بس گرانبها و سنگين ، و هشت نعل ، هريك به وزن دويست دينار كه بهنگام تسليم برسم آن اسبان بكوفتند ، و سپرى زرّين و گوهراگين ، داراى چهل و يك نگين نفيس و قيمتى از ياقوت و لعل بدخشانى ، در ميان آن فيروزهء بزرگ ، و
هامش
( 1 ) : نوعى سراپردهء شاهانه