خطبهء خليفه را بشيوهء زمانهاى پيشين بپذيرفت ، حاجب خاصّ بدر الدّين طوطق فرزند اينانج خان را ، بمصاحبت سعد الدّين رسول ، بديوان خلافت گسيل ساخت ، و اين بدر الدّين در تركان بىنظير ، و زيرك ، و ظريف و خردمند ، و از لطف طبع و حسن خط بهرهور بود ، و شعر فارسى نيك ميشناخت ، و غثّ و سمين آن را تميز ميداد ، و با اندك سالى ، و حداثت سن ، و آغاز شباب ، بقوانين و آداب حجابت ، آگاهى داشت ، و سلطان مرا بفرمود ، تا هم در محضر شاهانه ، فهرست مستدعيات وى را از حضرت خلافت ، در چند فصل بديوان عزيز برنگارم ، و آخرين درخواست اين بود ، كه حاجب خاص را ، در موقف شريف خلافت ، بحضور پذيرند ، و بدينگونه پادشاه را از ملوك ديگر ، بمزيد اكرام و احترام ، ممتاز و مخصوص گردانند ، و اين مسؤول بدرگاه خلافت مقبول افتاد ، و خود حاجب خاص ، بدر الدّين ، مرا گفت " كه چون شهريار بسابقهء امورى چند ، از وزير مؤيد الدّين قمى دل رنجه داشت ، مرا بفرمود ، كه بهنگام حضور بديوان خلافت ، دست وزير نبوسم ، و شرط تعظيم وى بجاى نيارم ، و من اين امر امتثال كردم ، و چون روزى چند از ورود من بگذشت ، بيگاهان ناوى به منزل من بر كنار دجله ، نزديك گشت ، و سعد الدّين بن حاجب درامده گفت ، تشرّف به خدمت امير المؤمنين را آماده باش ، و من با وى در ان زورق نشستيم ، و سعد الدّين با كلماتى غريب ، كه معنى آن بر من مجهول ماند ، باملّاح سخن راند ، و از ان قايق بكرو ديگر جست ، و مرا در ان تنها نهاد ، و چون من موجب اين كار پرسيدم ، گفت ، نميدانستم كه اين كشتى ، از مراكب خاصّهء خلافتست ، و آن را براى تشريف تو روانه كردهاند ، من برخاستم و نماز بردم ، و سپاس گزاردم ، و دعا و ثنا گفتم ، و برفتيم تا بدرى بزرگ رسيديم ، و من بدرون شدم ، و سعد الدّين بماند ، و قدم فراپيش ننهاد ، بوى گفتم چرا با من نيائى ، گفت ، هريك از ما را برين درگاه مقامى معلومست ، و مرا پيشتر ازينجا نبايد رفت ، القصّه ، پشت آن در خادمى بود ، و مرا بدرى ديگر رسانيد ، و آن در بكوفت ، و بگشودند ، و داخل گشتم و خادمى پير بر دكّهء نشسته ، و در برابر وى شمعى و قرآنى نهاده ديدم ، با من مصافحه كرده ، مرا بنشاند ، و خيرمقدم گفت ، تا خادمى ديگر ، سپيدچهره ، لطيف اندام و خوشروى ، بيامد و با من مصافحت كرد ، و به زبان پارسى ملاطفت نمود ، سپس دست من گرفته ، پاى به راه نهاد و گفت ، بر تو پنهان نيست ، كه آنكس كه ترا بحضور خوانده است كيست ، و خود جلالت مقام و عظمت قدر وى ، از وصف بىنياز و مستغنيست ، پس نگران باش تا در موقف شريف ، شرط ادب بجاى ارى ، و بهر جا كه ترا اشارت كردم ، زمين خدمت ببوسى ، و همانا مبالغت وى را درين سفارش ، تنها اهمال من بشرايط خدمت در ديوان ، و خبر آنان ازين داستان باعث بود ، من در جواب گفتم ، مرا نادان مپندار ، زيرا هرچند من مردى ترك باشم ، بمواضع و مقامات خدمت واقفم ، و جاى تواضع ، از محل ترفّع بازشناسم ، و اگر هزار بار چهرهء خويش ،
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی
ص١٦٤