تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
همبستر گشت ، و خود از انجا بكوچيده ، آن خاتون را بر جاى نهاد ، و خادم آن بانو ، پس از مدّتى به خدمت رسيده ، خبر داد ، كه بانو هم از ان شب آبستنست ، و شهريار آن زن را به خدمت خواست ، و وى قيقمار " ؟ " شاه را بزاد ، و اين كودك سه سال بزيست ، و باهوش و دلپسند و ظريف بود ، و در بيرون اخلاط بمرد ، و چنان گفتند ، كه دايهء دختر سلطان ، از دختر داراى فارس ، ويرا زهرى جانكاه بداد ، و روزگارش بسر اورد ، و خداى بهتر داند . ديگر آنكه هم درين اوان ، دوشى خان فرزند اخش ملك درگذشت ، و اخش ملك ، خالوزادهء شهريار ، در جنگ با تاتار ، در خارج اصفهان ، ثبات ورزيده ، شهيد گشته بود ، و پادشاه پسر وى دوشى خان را ، پدرانه تربيت فرمود ، و مردم دوشى خان را فرزند شهريار ميدانستند ، چو ميگفتند ، كه شهريار كنيزكى باخش ملك بخشيده ، و آن جاريه دوشى را زودتر از نه ماه زاده است ، بالجمله سلطان دوشى خان را ، بر فرزندان خويش ترجيح مينهاد ، و وى را در شمول عنايت و اشفاق ، بر انان مقدّم ميداشت ، و وى در بيرون اخلاط بيمار شده فرمان يافت ، و شهريار درين سوك حشمت سلطنت را رعايت نفرمود ، و من خود ديدم ، كه از سراپردهء خويش بيرون امده ، در خيمهء جايگاه تابوت داخل گشت ديگر آنكه سعد الدّين ابن حاجب ، برسالت ديوان عزيز ، در تقاضائى چند به خدمت رسيد ، و مقرّر بود ، كه اگر آن ملتمسات ، بمراد وى انجام گيرد ، از بزرگان اصحاب و خواصّ حضرت شهريار ، كسى را كه مراتب ارباب مناصب ، نيكو شناسد ، بهمراه وى فرستند ، تا از ديوان خلافت ، تشريف و خلعت ارد ، و از خواهشهاى دربار خلافت ، يكى آن بود كه ، پادشاه بر بدر الدّين لؤلؤ ، صاحب موصل ، و مظفر الدّين ككبرى صاحب اربل ، و شهاب الدّين سليمانشاه ملك ايوه ، و عماد الدين پهلوان فرزند هزارسف ملك جبال ، حكم نفرمايد ، بلكه آنان را از اتباع و اصحاب ديوان خلافت شناسد ، دوم آنكه فرمان دهد ، تا نام خليفه را در سراسر كشور بر منابر ذكر كنند " و بايد دانست كه چون سلطان محمّد خوارزمشاه ، از حدود همدان بازامد ، و باعمال مقصود خويش ، در هجوم بر بغداد دست نيافت ، در كليهء ممالك خود ، نام خليفه از خطبه بيفكند ، و اين حال استمرار پذيرفت ، و در ارّان و آذربايجان ، و ممالكى كه بعد از وفات شاهنشاه ، بتصرّف دولت جلالى درامد ، خطيبان به عادت معهود ، نام خليفه ميبردند ، و دعاى وى ميگفتند ، اما در ممالك قديم ، بموجب فرمان شاهنشاه ، همچنان ذكر خليفه متروك ماند ، و مهمّات مشاغل ، شهريار را از توجّه بدين معنى بازميداشت و چون رسول ديوان خلافت ، با شهريار درين باب سخن راند ، شهريار بعامّهء بلاد كشور خويش ، توقيع نگاشت ، تا نام امير المؤمنين ، امام المستنصر باللّه ابو جعفر منصور رضوان اللّه عليه و على آبائه الرّاشدين ، را در خطبه ذكر كنند ، و بدعاى وى زبان گشايند ، و چون اين اشغال مطابق مقصود رسول برامد ، و شهريار بدر الدّين لؤلؤ و ديگر اشخاص مذكور را از پيروان و اولياى ديوان خلافت شمرد ، و اعادت