برگشته ، به زودى ملك از دست برادر ، كه خواستهء معهود و مقرّر را ، بدرگاه نميفرستاد ، بستد . ديگر آنكه " خان سلطان " دختر بزرگ شاهنشاه " كه با تركان خاتون اسير ، و همسر دوشى خان گشته ، از وى فرزند اورد ، و سپس شوى وى بمرد " پيوسته برادر خويش سلطان جلال الدّين را ، از احوال و اخبار و حوادث تاتار ، آگاه ميساخت ، و بهنگام محاصرت اخلاط پيكى بنزد برادر گسيل داشته ، نشانه را نيز ، يكى از انگشتريهاى شاهنشاه ، كه در ان نگينى فيروزه ، و نام سلطان محمّد بر ان نقش بود ، با قاصد خويش بفرستاد ، و چنين پيغام داد ، كه خاقان فرموده است ، تا اولاد آن بانو را ، قرآن اموزند ، و از دليرى و شوكت ، و قدرت و وسعت عرصهء مملكت تو ، آگاهى يافته است ، و اينك با تو عزم مصاهرت و مصالحت دارد ، به شرط آنكه ملك از حدّ جيحون تقسيم گردد ، و اين جانب ترا و آنسوى رود او را باشد ، اكنون اگر تو آن توان در خويشبينى ، كه با تاتار برائى ، و ازيشان كيفر ستانى ، و بجنگى و پيروز شوى ، هرچه خواهى كن ، و گرنه مسالمت را بهنگام ميل و رغبت دشمن ، مغتنم شمار ، شهريار جواب صواب نداد ، و در آشتى نگشاد ، و سخنى متضمّن صلاح ، و باعث فوز و فلاح بر زبان نياورد ، و از گفتار خواهر تغافل كرد ، و همچنان محاصرت اخلاط را پيشنهاد انديشه ساخت " ن "
گر خردمندى ز كار خويشتن بارى ميار * روى بر كار دگر هرگز كزان يا بىضرر
چون شترمرغى كه بنهد بيضهء خود را به راه * وانگه ارد بيضهء مرغان ديگر زير پر
ديگر آنكه ، ركن الدّين جهانشاه بن طغرل صاحب ارزن الرّوم هم بدين اوان به حضرت پادشاه امد ، و وى ازين پيش ، بخصومت پسر عمّ خويش علاء الدّين كيقباد بن كيخسرو ، صاحب روم ، و سائقهء بغض و عداوت وى بدان دولت ، در ديار خود بنام ملك اشرف خطبه ميكرد ، و دم از اطاعت و طرفدارى وى ميزد ، و با حاجب على طريق موافقت ميسپرد ، و خود ركن الدّين از سابقهء خطاياى خويش ، در دستيارى حاجب على بر مخالفت شرف الملك ، و كشتن سديد مريد " ؟ " رسول پادشاه ، بهنگام بازگشت از روم ، و منع بازرگانان از وصول بمعسكر سلطان ، انديشناك بود ، و بر عواقب اين ذنوب بيم داشت ، و چون ديد ، كه دولت جلالى را فروغ و تابى ، و رنگ و آبى ، و شوكت و حشمتى ، و نيرو و قدرتى ، پديد امد ، و فتح اخلاط نزديك گشت ، درخواستن امان رسولى بآستان فرستاد ، و پادشاه اين مسؤول بپذيرفت ، و فرستادهء وى را با انجاح مقصود بازگردانيد ، و اين پياماور ، شمس الدّين حكيم بغدادى ، از فكاهت و ظرافت طبع ، و ادب و بديههگوئى بهره داشت ، و اين ابيات را :
و لائمة لى فى الغلام ، عسوفة * يزيد على مرّ الزّمان ملامها
تفنّدنى فى عشق من كلّما رمى * بغنج لحاظ لم يفتنى سهامها
إذا لسبت قلبى عقارب صدغه * و لجّ بنفسى فى هواه غرامها