پيرو حكم وى باشم ، و خود را چون ديگر لشگريان شهريار در ساير بلاد ، از اعوان و انصار ، و متابع و خدمتگزار درگاه شناسم ، بارى ، چندانكه وى بامثال اين سخنان ، در تقاضاى لطف و عطوفت ، مبالغت كرد ، شهريار جز بخشونت و درشتى جوابى نداد ، و از انديشهء خويش باز نيامد ، و در ضمن مقال چنان گفت ، كه اگر عزّ الدّين رضاى من جويد ، حاجب على را بدرگاه فرستد ، و چون رسول اين پيام بگزارد ، حاجب على را بكشتند ، و شهريار بكوچيده ، در بيرون اخلاط نزول فرمود ، و بمحاصرت شهر پرداخت ، و بيست منجنيق بر كار كرد ، كه هشت آن . . . « 1 »
وقايع مدّت محاصرت اخلاط
ازين پيش ، اسپهبد نصرة الدّين صاحب جبل ، خواهر پدرى خويش را ، بنكاح اوتر خان در آورده بود ، و اوتر خان ، بدين هنگام در خدمت سلطان ، از ديگر خانان ، برفعت منزلت مزيت داشت ، و اسپهبد بدين مصاهرت واثق امد ، و بدين هنگام انديشهء آن كرد ، كه چون شروانشاه بدرگاه ايد ، باشد كه مانند وى از عنايت شهريار نصيب يابد ، و چون به خدمت رسيد ، پيشكشهاى پسنديده ، كه بيشتر آن گوهرهاى گرانبها بود ، بتقديم رسانيد ، لكن اوتر خان مهر از وى برگرفت ، و با برادر پدر مادرى زن خويش ، طرح محبّت افكند ، و شهريار را بر ان داشت ، كه وى را بگيرد ، و برادر صلبى و بطنى آن خاتون را بجاى وى نشاند ، بدين موجب اسپهبد را مقيّد ساختند ، و بهتك حرمت دست يازيده ، خواستهء وى بيغما بردند ، و بدان هنگام كه در بيرون اخلاط ، محبوس بود ، برسالت نگاهبان خويش ، معتمدى از اصحاب سلطان طلبيد ، تا با وى رازى گويد ، و چون من بفرمان نزديك وى رفتم ، از سختى حبس و گرانى بند ، شكايت اغازيد ، و مواعيد شهريار را دربارهء خويش ، بانجاز مقرون خواست ، و اموال و جواهرى را كه اوتر خان از وى بگرفته ، و بتقديم آن به خدمت ، و سعى در خلاص وى عهد كرده ، و خود بر ان خواسته دست تصرّف برگشوده بود ، بر من برشمرد ، و من سخن وى بشهريار باز گفته ، دل وى بر محبوس نرم ساختم ، و شهريار را بر تحقير ذمّت ، و هتك حرمت وى پشيمان ، و دربارهء آنكه بآزار وى اشارت كرده بود ، ملامتگوى يافتم ، اينگاه بدانستم ، كه اطلاق مقيّد نزديكست ، و نصرة الدّين را خبر دادم ، و خود شخص مذكور زمانى در حبس بماند ، تا بخواست يزدان ، بهنگام انهزام سلطان از سپاه روم ، و بازگشت وى ، نعمت خلاص يافت ، و بديار خويش
هامش
( 1 ) : در متن " كانت العمالة منها ثمانية "