تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
صاحب سرمارى ، كه رابطهء دوستى و عهد الفت من و وى ، با وصف اختلافات حوادث ، و تحوّلات زمانه ، مؤكّد و استوار ، و همچنان از اسيب تغيّر محفوظ و برقرار بود ، بدشت نخجوان رسيده است ، و من باستماع اين خبر ، و قدوم وى بعرصهء خطر ، متحيّر گشتم ، چو آگاه بودم كه وى با حاجب على در جنگ با وزير اتفاق كرده ، و بتضييع حشمت ، و رعايت نكردن حق و حرمت كوشيده ، و از ميان همراهان حاجب ، تنها وى ، اسباب مجلس شرف الملك را ، كه مبلغى هنگفت بها داشت ، بغنيمت برده ، و بدين سبب وزير بر وى خشمگينست ، و خود از شرف الملك ، بيش از شهريار بر وى بيم داشتم ، از انكه طبع پادشاه را از وزير ، برفق نزديكتر و به نرمى گراينده‌تر ميدانستم ، بدين موجب بوى پيام دادم ، كه چندگاه در دهى توقف كند ، تا خشم شرف الملك را فرونشانده ، وى را رام سازم ، و بميانجيگرى پردازم ، از ان پس بر شرف الملك وارد گشتم ، و از آمدن حسام الدّين سخنى نگفتم ، و چنان نمودم ، كه وى به من نامهء نوشته ، و اصلاح ذات البين را ، با تقديم مالى خواستار گشته است ، بانجام وزير رضا داد ، كه پنج هزار دينار ، بتاوان اثاث مجلس بستاند ، سپس بوى زنهار دهد ، تا در ضمان امان بدرگاه بازايد ، باز از وزير درخواستم كه قسم ياد كند ، تا بهنگام حضور ، دربارهء وى تجديد عنايت اغازد ، و بر سوابق خطاى وى پردهء فراموشى فروافكند ، و غبار وحشت و كدورت نسبت بوى را ، از ائينهء ضمير پادشاه بزدايد ، و چون وزير بدين جمله سوگند خورد ، وى را بوصول و قرب حسام الدّين خبر دادم ، بخنديد و گفت ، مرا بفريفتى ، سپس بفرمود تا خواص و حجاب وى ، بپيشباز حسام الدّين شتابند ، و آنان در مصاحبت من باستقبال رفتند ، و با حسام الدّين صلح كرده ، ديگر بار بر سر مهر و لطف امد ، و عهد خويش دربارهء وى بجاى اورد .

رفتن سلطان باخلاط و محاصرت و تصرّف آن ناحيت

عساكر شهريار پيش از وصول سلطان ، بحدود اخلاط شتافته ، بيكروزه راه تا آنجايگاه مقيم بودند ، تا پادشاه از نخجوان باز امده ، به آنان پيوست ، سپس فرستادهء عزّ الدّين ايبك ، نايب ملك اشرف موسى در اخلاط ، بر وى وارد گشت ، و رسول مذكور ، كه نام وى فراموش كرده‌ام ، پيرى ترك و خردمند بود ، و چون به خدمت رسيد ، اداى رسالت را ، باظهار خضوع و اطاعت ، و جان‌نثارى و ضراعت . زبان گشود ، و از قول عزّ الدّين چنين عرضه داشت ، كه ملك اشرف ، تنها بسبب آنكه حاجب على با شهريار ، بخلاف ادب رفتار كرده ، و بىهيچ اجازت و فرمان ، بكشور سلطان هجوم آورده ، مرا بگرفتن وى فرموده است ، و اينك رهى را بايالت اخلاط برگماشته ، و دستور داده است ، كه مطيع پادشاه ، و