تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
تحويل گيرند ، و به مصرف رواتب نانواخانه و مطبخ و اسطبل ، و وظايف و جامگى حواشى و جز آن رسانند ، و وى در انچه بحواشى تعلّق دارد بامضاى وزير ، و مستوفى ، و مشرف ، و ناظر ، و عارض لشگر و نايب آنان ، قبض وصول ستاند ، اما در مصارف بيوتات ، علامت عارض سپاه در كار نباشد ، و بدين‌گونه قبض رسيد را دوازده " ؟ " امضا از ارباب مناصب و نوّاب ايشان بايد ، و از سال ششصد و بيست و يك ، كه شهريار كشور عراق را ، از برادر گرفته ، ضميمهء ساير ممالك ساخت ، تا سنهء ششصد و بيست و چهار ، اموال ديوان بتحويل اختيار الدّين داده ميشد ، و درين مدت به حساب وى ، رسيدگى نشده بود ، و هر وقت كه بديوان حاضر ميگشت و ميگفت مالى پيش من نمانده است ، مبلغى ديگر بوى ميدادند ، و چون سلطان بمحاصرت قلعه‌هاى واهرام گرجى پرداخت ، بفرمود تا حساب وى باز رسند ، اينگاه بقاياى وجوه در نزد وى ، به صد و پنجاه هزار دينار در قلم امد ، و چون آن خواسته از وى بخواستند ، و دريافت كه امر صورت جد دارد ، و جز پرداختن مال ، چارهء سودمند ، و عذرى مسموع نيايد ، چنان دعوى كرد كه براوردن كار و گرفتن مال را ، بوزير و ديگر ارباب مناصب ، شصت هزار دينار برشوت داده است ، و بنام هريك قدرى معلوم معيّن ساخت ، و خود جز صاحبديوان ، شمس الدّين محمد معروف به موى دراز ، كه در دولت شاهنشاه نخست شغل محرّرى داشت ، پس از ان برتبهء نيابت مستوفى ، و سپس بمنصب استيفا ترقى يافت ، و مردى عاقبت‌بين و دورانديش ، و تهذيب تجربت يافته ، و زبان بكام ، و درست قلم ، و از لوث تهمت بدور بود ، در ميان اصحاب مراتب ، كسى نبود كه دامان وى ازين آلايش پاك باشد ، و ديگران جوانان تازه‌كار و ناآزموده بودند ، كه چون عرصهء ملك از مردان كار تهى آمد ، بىسابقهء خدمت و شايستگى رياست بسرورى رسيدند ، و چون شنيدند ، كه اختيار الدّين انديشه دارد ، كه رشوت ستانى آنان را ، بسمع شهريار رساند ، بتخويف و تهديد وى پرداختند ، امّا وى از اصرار نكاست ، چو ميخواست آنان را هم بدين روز نشاند ، و به آتش خويش بسوزاند ، و چون آن جماعت ابرام وى بديدند ، و از رجوع وى ازين رأى نوميد گرديدند ، شصت هزار دينار از مبلغ بازمانده بكاستند ، و باقى وى را نود هزار دينار ، در حساب اوردند ، و شهريار بفرمود تا وى را بگيرند ، اينگاه اختيار الدّين بافلاس و تهيدستى معتذر گشت ، و از معلوم خويش بيست و هفت غلام زر خريد ، و بيست و دو كنيز ، و اسب و شترى چند حاضر اورد ، و خود جزين چيزى نداشت ، چو در بذل و اتلاف ، تبذير و اسراف ميكرد ، و داستانى از جود اين مرد آنكه ، بهنگام اقامت من در سرمارى ، وى بعزم توجه بابخاز ، بدان شهر بگذشت ، و در كوئى كه گرمابهء داشت ، بخانهء فرود امد ، و اتفاق را شرف الدّين از دره ، صاحب سرمارى ، بدان حمّام كه نزديك منزل وى بود ، وارد گشت ، و اختيار الدّين مذكور ، پيراهنى و شلوارى ، و قبائى ، و عرقچينى ، و فرجى زر كشيده ، و كمربندى زرّين ، و اسبى با ساخت و سر افسار و طوق ، براى وى فرستاد ، و