شهريار آن رقعه مرا داد ، تا بر وى بخوانم ، و چون مطلب نامه بدانستم ، و قرائت آن ترّهات و خرافات را در محضر شهريار ، خاصّه بدين وقت كه خانان و اميران جمع بودند ، موجب ضرر و مظنّهء خطر ديدم ، گفتم ، مضمون اين مكتوب را بسمع شهريار نشايد رساند ، پادشاه در قرائت آن اصرار ورزيده ، فرمود بر تو سخنى و اعتراضى نباشد ، ديگربار عرضه داشتم ، كه اگر از خواندن گزيرى نيست ، بارى در خلوت بايد ، اينگاه مردم انجمن برفتند ، و مجلس خالى گشت ، و چون من و شاه مانديم ، نوشته را بر وى بخواندم ، بستد و مهر كرد و در كيسه نهاد ، بارى بلبان خلخالى شبانگاه از طوغطاب باخلاط گريخت ، و فراروى آنگاه معلوم شد ، كه وى را نتوانستند يافت ، و حاجب ساز و برگ وى فراهم كرده ، بآذربايجانش فرستاد ، چو ميپنداشت كه چون وى بكشور شهريار ايد ، فتنهانگيزى وى پادشاه را از قصد اخلاط مانع گردد ، امّا چنين نبود ، زيرا شخص مذكور پس از تسليم قلاع ، چون مرغى بىبالوپر ، يا جنگجوئى بىتيغ و خنجر ، كارى از پيش نميتوانست برد ، القصّه وى بكوههاى زنجان شتافته ، ديگربار براهزنى پرداخت ، و دست بخلاف و عصيان براورد ، تا در اصفهان كشته ، و سر وى به خدمت سلطان فرستاده گشت ، سپس پادشاه از طوغطاب بخرتبرت بازامد ، و آنجا را هم چون طوغطاب دستخوش نهب و تاراج رمه و خرابى ساخت ، و گذشته از ديگر چيزها خمس گاوهائى كه از انجا ببرد ، هفت هزار بود ، و اعمال اخلاط بدين غارت ويران شد " ن "
فتنه خوش خفته بود ، نفرين باد * بدروش را كه كرد بيدارش
ورود نجم الدين رازى و ركن الدّين بن عطاف از درگاه خلافت
بهنگامى كه شهريار در تبريز بود ، اين دو شخص برسالت ديوان عزيز ، و بشارت نصب امام الظّاهر بامر الله بمنصب موروث خلافت ، بر پادشاه وارد گشتند ، و از جانب امير المؤمنين وى را وعدههاى نيك داده ، بانجاح مآرب ، و انجام مطالب ، اميدوار ساختند ، و خود از درگاه خلافت ابن عطاف را فرموده بودند ، كه در حضرت سلطنت اقامت گزيند ، و نجم الدّين رازى با فرستادهء سلطان بازايند ، و آن خلعتها كه از ناحيت سلطنت ، هر ساعت چشم به راه آن ميداشتند ، و در انتظار وصول شب و روز ميگذاشتند ، و خود عوايق حوادث ، و موانع اتّفاقات ، آن را بتأخير ميانداخت ، و صورت آن مطلوب در حجاب تعويق نهان ميساخت ، بهمراه بياورند ، و شهريار قاضى مجير الدّين را ، بمصاحبت رازى رسول خليفه ، گسيل داشت ، و وى با تشريفات بازگشت ، و پيش از رسيدن آن خبر رسيد ، كه الظّاهر بامر اللّه ، رضوان الله عليه و على آبائه الراشدين ، درگذشت ،