از ان پس حاجب على ، نامهء باوداك امير اخر نوشته ، سعى در حصول مصالحت ، و رفع موجبات مخالفت را ، از وى خواستار گشت ، و حاجب اوداك امير اخر بنزديك باروى شهر رفته با حاجب على سخن گفت ، و حاجب على آن نامه بوى داد ، و وى مكتوب را به خداوند خويش رسانيد ، اينگاه اوداك امير اخر ، با نامهء حاجب على ، بنزديك شرف الملك حاضر امد ، و وزير ازين معنى در خشم رفته ، با وى در سخن درشتى اغاز نهاد ، و حاجب وى را ازينكه ديگربار بنزديك باره رود ، تحذير كرده گفت ، از حاجب على جز بكشتن وى راضى نشوم ، و الا بهلاك وى انتقام نستانم ، و زود باشد كه بجانب وى باز ايم ، و ديار و آثار وى ويران و نابود سازم ، و هم بدين هنگام سپاهيان ، با اموال تاراج ، دستهدسته بآذربايجان بازگشتند ، و شرف الملك بر اثر آنان از ان جايگاه بكوچيد ، و چون بنزديك خوى رسيد ، نايب حاجب شهر را خالى نهاده بقلعهء قوطور پناهيد ، تا پس از بازگشت سلطان ، او را از ان حصن بيرون اوردند ، و عرصهء آذربايجان ، از انصار و اعوان ، و متابعان و هواخواهان حاجب تهى گشت ، و چون شرف الملك وارد خوى شد ، دست مصادرت برگشود ، و بيكبار توانگران و اغنيا را درويش و بينوا ، و به درد فقر و فاقه مبتلا ساخت ، و حكومت انجا را بمملوك خويش ، ناصر الدّين بوقا سپرده ، بجانب مرند رفت ، و همين شيوه از سر گرفت ، و در نخجوان و ديگر بلاد آذربايجان نيز چنين كرد ، چندانكه در ان ديار و حدود ، مال و خواستهء بر جاى نماند ، و همگان را بروز تنگدستى و عسرت نشاند ، از ان پس خبر توجّه موكب شهريار بآذربايجان شنيده ، تا اوجان باستقبال شتافت ، و در انجا سنجقان خان ، و عمّهء سلطان " شاه خاتون دختر سلطان تكش " را ديدار كرد ، و اين دو با بهرى از سپاهيان ، پيشتر از سلطان بدان ناحيت رسيده ، و باقى عساكر شهريار ، نواحى الموت را فراگرفته ، خروج غياث الدّين را مترصد بودند ، و از عجايب مرگ ناگهان آنكه ، سنجقان خان كه از جانب سلطان حكومت بولق ، يعنى ديوان مظالم ، را داشت ، روزى به عادت معهود ، در اوجان در خيمهء يولق نشسته ، و بستون تكيه زده بود ، در اثناى محاورت ، بناگاه خاموش گشت ، و زبان از گفتار بربست ، و حاضران چنان گمان بردند ، كه وى بخواب رفت ، و چون او را برگرفتند ، مرده ديدند ، بارى پادشاه پس از شاه خاتون و سنجقان خان وارد گشت ، سپس محفّهء ملكه فارس ، دختر اتابك سعد برسيد ، و سلطان بهنگام اقامت در اصفهان ، با اين بانو زفاف كرده ، چو خواهر وى ، منكوحهء شهريار بروز قتل اور خان در گنجه درگذشته بود .
عزّ الدّين بلبان خلخالى و پايان كار وى
اين شخص ، از مملوكان اتابك ، و بر خلخال و قلاع آن استيلا يافته ، و كار وى آن بود ،