تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
خائب و نوميد بازگشته‌اند " پاى در ركاب آورده است ، اينگاه انديشهء كيفر ، و عزم انتقام از حاجب مصمّم كرد ، و بدين مقصود بهمراه بغدى و ملك نصرة الدّين روى بآذربايجان نهاد ، و بهنگام وصول بمرند ، سه تن از اميران ميسرهء شهريار ، كوج‌تكين پهلوان ، و حاجب خاص خان بردى ، و اوداك امير اخر ، فرستادگان شهريار بدستيارى و مساعدت وزير ، بوى پيوستند ، و خود پادشاه را عادت چنان بود ، كه چون يكى از اصحاب وى از جنگ ميگريخت ، يا در پيگار تقصير ميورزيد ، وى را بامور خطرناك ، و كارهاى دشوار بازميداشت ، تا آنگاه كه از وى خدمتى پسنديده ، كه عفو خطاى وى را موجب تواند بود ، ميديد ، و بدين حجّت از گناهش درميگذشت ، و اين شيوه را بتنها تاتار داشتند ، و براى اغماض از جرايم اتباع خويش ، بدان توسّل ميجستند ، و پادشاه اين سيرت را پسنديده به كار بست ، و چون در جنگ بيرون اصفهان ، كسى از امراى ميسره ، جزين سه تن جان بدر نبرد ، شهريار آنان را بپايمردى و تقويت وزير تكليف فرمود ، و به رسيدن آنان شرف الملك نيروئى تازه يافت ، و بجانب خوى كه بدر الدّين بن سرهنگ نايب حاجب در انجا بود ، برفت ، لكن بدان شهر نزديك نشد ، و براهى ديگر بر جانب راست شتافت ، چو جز شخص حاجب على ، كه بدين هنگام در نوشهر اقامت داشت ، ويرا مطلوبى نبود ، ازين رو يكسره بجانب حاجب روان گشت ، و حاجب باستماع خبر توجّه وزير با سپاه بسيار به طرف وى ، ببركرى بازپس امد ، و در بيرون آن ناحيت اقامت گزيد ، تا شرف الملك برسيد ، و دومين روز وصول وزير بدانجايگاه ، دو سپاه آغاز نبرد كردند ، و در حملهء نخست حاجب گريزان ، و در بركرى متحصن شد ، و درين جنگ از اصحاب حاجب بسيار كس بدرود حيات گفتند ، و لشگر وى جز انانكه از پيرامون وى دور نگشتند ، سراسر همبستر خاك ، و عرضهء تيغ هلاك امدند ، يا باسارت رفتند ، و هم در ان معركه ، تاج الملوك فرزند ملك عادل را ، تيرى كارى رسيد ، و پس از يكچند وداع حيات گفت ، و شرف الملك كوس و نقاره ، و علم و پرچم خصمان را جمع آورده ، بدست مژزده بر باصفهان به خدمت سلطان فرستاد ، و سپاهيان وى براى جمع غارت پراكنده گشتند ، و خود با كمتر از صد سوار ، سه روز در انجا بماند ، و حاجب در بركرى پناهنده ، و تاب آن شكست سخت و قتل فاحش ، چندان پيروان وى را سراسيمه كرده ، و سررشتهء تدبير از دست برده بود ، كه جرأت نداشتند ، بدين هنگام كه باشرف الملك ، اندك مردمى بيش نبود ، پاى از بركرى بيرون گذارند ، و بار سر از گردن وى بردارند ، آرى " ن "
چون مرد شكسته و زبون گشت * زو جنگ دگر درست نايد تنها نه بدشمن قويدست * نتواند پنجه آزمايد بل سايهء خويش ديدن وى او را ز روان توان ربايد * زالى كه سلاح نيستش پيش چون رستم تيغزن نمايد
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 146 | شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی / محمد علي ناصح