بناگاه بانگ كوس و تبيره برخاست ، و بيرقهاى زرد ، و از پس آن پرچمهاى سرخ نمودار شد ، و سواران شامى گرد هيجا برانگيخته ، در ميان جمع تاختند ، و شرف الملك را از صفارائى و خبر دادن بلشگر ، بازداشتند ، بلكه نگذاشتند كه بچاكران و مراكب خويش رسد ، و سپاه وى سلامت در فرار ديدند ، و هريك بهزيمت شتافتند ، و خود وزير با جمعى اندك ، از مملوكان خردسال ، سپر وقاحت بر چهره كشيده ، و از آهن سختروئى بوام گرفته ، همچنان برجاى ايستاده بود ، بدين حال من عنان مركب وى بگرفتم و گفتم ، همانا تباهى از صورت اصلاح گرفتن ، و شكست كار از درستى پذيرفتن بگذشت ، اينك بگريز و جان بدربر ، اينگاه وى بگريخت ، و معسكر خويش را ، با اموال بسيار و دواب بيشمار ، برجاى نهاد ، و نخستين ، از لشگر شام فخر الدّين شام حلب " ؟ " و حسام الدّين خضر صاحب سرمارى بما رسيدند ، و حسام الدّين مذكور ، كه بهنگام توجه سلطان بصوب عراق ، ببهانهء عجز از تعهّد تكاليف شرف الملك ، دست از طاعت كشيده بود ، درين وقعه باثاث مجلس شرف الملك ، و اوانى زرين و سيمين وى دست يافت .
استيلاى حاجب على اشرفى بر بعضى بلاد آذربايجان و ماجراى وى و شرف الملك
شرف الملك همچنان گريزان بود ، و خصمان بر پى او روان ، تا بمرند رسيد ، و شبهنگام در ان خطّه بماند ، آنگاه آهنگ تبريز كرد ، و حاجب بخوى راند ، و چون شحنهء آنجا ، ناصر الدّين بوقا مملوك شرف الملك ، واقعه بشنيد ، شهر خالى نهاد ، و در بر وى دشمن گشوده گشت ، و اصحاب حاجب بعضى محلّههاى خوى را غارتى شنيع كردند ، و تا بمنع تاراج منادى در دادند ، كار بهتك ناموس ، انجاميده بود ، از ان پس حاجب بنخجوان رفت ، و آن ناحيت بوى تسليم شد ، بعد بمرند امد ، و چون با روى آن شهر ورود خصم را حايل نبود ، بدانجا داخل گشت ، و از انجايگاه يزك سپاه خويش را بجانب تبريز فرستاد ، و طلايهء لشگر وى تا ده صوفيان ، از اعمال تبريز ، برسيدند ، و شرف الملك با اندك مردمى در تبريز بماند ، و از طول مقام تنگدل گشت ، چو بدانجا اميد اصلاح امر و بهبود حال نداشت ، و چندانكه ميخواست ، جبر كسر و جمع تفرقه را ، بجانب ارّان شتابد ، و زخم شكست را مرهمى نهد ، تبريزيان ، وى را از انجام انديشه ، و اجراى مقصود ، مانع ميگشتند ، و صدر ربيب الدّين ، وزير اتابك ازبك را ، كه بدان شهر اقامت داشت ، و روزگارى بزهد و عبادت ميگذاشت ، بشفاعت برميانگيختند ، و چندانكه شرف الملك تنگدستى را ،