تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
و بشرف الملك پيوسته ، پيوسته وى را بطمع تصرّف نخجوان و اعمال آن ميافكند ، و وزير را بر ان ميداشت ، كه آن ديار را از ملكه بستاند ، و با تسليم مالى نقد ، و مبلغى سالانه ، بوى سپارد ، تا بعاقبت وزير با اين مقصود ناپسند ، همداستان گشت ، و چون بجانب آذربايجان بكوچيد ، گروهى از خاصان خويش را ، بهمراه آيتغمش ، كه ويرا معتمد ملكه ميپنداشت ، بفرستاد تا بنخجوان شوند ، و آن بانو را دستگير سازند ، و وى را بجاى آن خاتون ، كه غلام مذكور دست‌پروردهء احسان و مكرمت ، و براوردهء لطف و رأفت وى محسوب ميگشت ، بنشانند ، و خود نميدانستند كه ديده‌بان ملكه ، نهان آيتغمش را ميبيند ، و انفاس وى ميشمرد ، و از فريفتن وى بوسوسهء ابليس ، بدان بانو خبر ميبرد ، بارى چون جماعت بنزديك نخجوان رسيدند ، اتباع ملكه بقدم ممانعت پيش امده ، آهنگ جنگ كرده ، در برابر تكبير گفتند ، و آن گروه نااميد و خجل بازگشتند ، و پس از انان شرف الملك برسيد ، و در دشت بيرون نخجوان فرود امد ، نشان مكر و علامت غدر از سيماى وى آشكار ، و پشيمان‌تر از فرزدق بر طلاق نوار ، و زبان معذرت‌خواهى بسته و شرمسار ، و چنين ميپنداشت كه ملكه ، بخلاف معهود ، وى را ضيافت نكند ، اما آن خاتون براى مزيد خجلت وزير ، حاجبهء خويش را با نزل و اقامت به خدمت وى فرستاد ، و ديگر بار ، حاجبه بدرگاه شرف الملك امده ، از زبان ملكه ، در حيلتى كه وزير انديشيده بود ، از وى گله كرد ، و چنين پيام اورد كه ، من بهر سال حاصل نخجوان و اعمال را ، با مالى دو برابر آن از موروث خويش بنام تقديم و اقامت ، به خدمت تو پيشكش ميساختم ، و خود مگر اينت بس نبود ، كه خواستى بهتك سترمن كوشى ، و مرا از پس حجاب بيرون كشى ، و اگر اين كار را ميل تو بتصرّف نخجوان باعثست ، كس فرست ، كه بهر سال باج آن بستاند ، تا بدانى كه آنچه من برسم خزانه و بنام تقديم مىدهم ، دو برابر حاصل آن محل باشد ، شرف الملك در پاسخ بغدر و ناراستى سخن گفته ، عذرهاى ناموجّه بر زبان راند ، و از انجايگاه بجانب قلعهء شميران بكوچيد ، و در ده حورش از اعمال آن دژ اقامت گزيد ، و قلعهء مزبور را ، نايبان ملك اشرف ، پيش از تسخير آذربايجان بدست سلطان ، از نگاهبان گماشتهء اتابك بستده ، و بدين وقت آن را متصرّف بودند ، درين حال ده‌نشينان ، بدفع آسيب لشگر ، بقلعهء كوچك كه بر تلّى بنا گشته بود ، پناه بردند ، و جوانان سپاه در خانه‌ها پراكنده گشتند ، و چنان اتفاق افتاد ، كه مردم قريه سرغلامى ، از حواشى شرف الملك را ببريدند ، و چون وزير از ماجرا خبر يافت ، سخت بخشم رفت ، و از گستاخى آنان شگفتى گرفت ، و سوگند ياد كرد كه از انجا نرود ، تا آنان را از پناهگاه برارد ، و بجزا رساند ، و چون صبح بدميد ، لشگر شرف الملك پيرامون تل فراگرفتند ، و از هر سوى نقب زدن اغازيدند ، و رعايا فرياد برمياوردند ، و استغاثه و درخواست عفو ميكردند ، و كس پوزش نميپذيرفت ، و بفرياد نميرسيد ، و وزير خروش الأمان الأمان ايشان ميشنيد و گوش نكرده تغافل ميورزيد ،