تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
حاجت اثر باشد ، و پادشاهان مانند كوه مانند ، كه اگر آهسته با ايشان خطاب رود ، به نرمى جواب دهند ، وزير اين گفتار بپذيرفت ، و بحرص و شره مال در فروتنى مبالغت نمود ، و در ضمن محاوره با فرستادهء مزبور چنين گفت ، همانا بر شما پوشيده نيست ، كه حادثهء حملهء تاتار ، جمعها پريشان ، و ديده‌ها گريان ، و آنچه بروزگاران ، در گنجينهء شهرياران گرد امده بود ، دستخوش تفريق ساخت ، و چون پادشاه ما ، پس از درگذشتن پدر خروج كرد ، جز شمشير خويش چيزى نداشت ، و اگر درين حال با وى ، بآئين جوانمردى رفتار كنيد ، اين احسان از ياد نبرد ، و ذكر اين نيكنامى بر صحيفهء دهر پايدار ماند ، بارى وزير درين باب سخن بسيار گفت ، و چندان تذلّل و خوارنمائى كرد ، كه من بر تلقين تواضع بوى پشيمان گشتم ، سپس رسول را به قدر همّت خويش ، كه برفعت با چرخ برين لاف برابرى ميزد ، و دعوى همسرى مينمود ، تشريفى گرانمايه با طوق و ساخت و سر افسار بداد ، و هزار دينار نيز ارزانى داشت ، و اين رسالت بنزديك سلطان علاء الدّين موقعى نيكو يافت ، و نخست براى شهريار ، آنگاه براى شرف الملك ، تحفه‌ها و ارمغانها فرستاد ، لكن آن هدايا پس از محاصرت اخلاط بدرگاه رسيد .

فتوحات شرف الملك در آذربايجان و ارّان بهنگام اقامت سلطان در عراق

چون شرف الملك از موكب شهريار بازمانده ، در آذربايجان اقامت كرد ، بر تسخير قلاع اهل عصيان همت گماشت ، نخست مقدّمان و لشگريان دزمار را ، بحسن وعد ، و بذل خواستهء نقد ، دل بدست اورد ، بدينروى مسؤول وى در تسليم آن قلعه اجابت كردند ، و وى بدان جانب شتافت ، و به روزى كه آن دژ را ميسپردند ، به آنان چندان خلعت و زر ، و عطاياى ديگر بخشيد ، كه ملك بملك و امير بامير نبخشد ، و ناصر الدّين محمد بن بيشتكين ، بگوشه‌نشينى پرداخته ، به ظاهر دعوى عبادت و پارسائى ، و در نهان سوداى ملك و فرمانروائى داشت ، بگرفته بمالى خطير مصادرت كرد ، و بتسليم قلعهء كهرام ، " كه والى آنجا از جانب وى بود " ناگزير ساخته ، آن دژ از وى بستد ، از ان پس خبر مرگ سيف الدّين قشقراى اتابكى ، والى گنجه از طرف سلطان ، بشنيد و بدان ناحيت رفته ، دو قلعهء هزل و جار برد ، از اعمال اران ، را از شمس الدين گرشاسب ، نايب متوفّى بگرفت ، و او را كه بروزگار خداوند خويش ، بوزير خدمت كرده ، ازينرو بدوستى و لطف وى معتمد و واثق بود ، و آن خدمت را ذخيرت ايام محنت ميپنداشت ، و در ميان اقران و همگنان بدان افتخار و