خواهد نكند ، و چون آن بانو در امرى خلاف راى وى ميجست ، باخرزى بشرف الملك چيزها مينگاشت ، كه ويرا بر مخالفت ملكه تحريض ميكرد ، چندانكه وزير از ان خاتون سخت برنجيد ، و كينهء وى در دل گرفت ، و چون شهريار بجانب عراق بكوچيد ، شرف الملك فرصت استيصال ملكه را چنان كه ميخواست آماده يافت ، و به حضرت سلطنت نوشت ، كه دختر طغرل اتابكيان را دستيار بوده ، و آنانرا بطمع ملك افكنده است ، و از جانبى ديگر از تبريز بنزديك آن خاتون رسولى فرستاد ، و خود جويان اصلاح نبود ، بلكه بدين وسيلت ، تنها تحذير و تهديد وى مقصود داشت ، باشد كه چون بر نفرت و وحشت ملكه بيفزايد ، از وى كارى سر زند ، كه شرف الملك را بهانهء قلع و قمع وى بدست ايد ، و پس ازين رسالت ، بجانب خوى بكوچيد ، و ملكه خود از انجايگاه بقلعهء تلا رفته بود ، و آن دژ بر كنار درياچهء آذربايجان بر بالاى . . . « 1 » بنا شده ، و آب جز از يكسوى پيرامون آن فرا گرفته است ، و چون شرف الملك بخوى رسيد ، بسراى آن خاتون در امد ، و از دفاين و خزاين وى ، كه بمرور روزگار ، و توالى ليل و نهار ، جمع امده بود ، خواستهء بيشمار بدست آورده ، گوهران ثمين ، و جامههاى گرانبهاى بيمانند بسيار يافت ، و كنيزان ماهروى ملكه را ببرد ، و بر انان مالكانه دست تصرّف گشود ، و بفراهم اوردن اسباب محاصرت قلعه مشغول گشت ، تا بيم و بيزارى ملكه بيفزايد ، بعد از ان سيّد شريف صدر الدّين علوى ، برسالت ملكه ، در طلب لطف و رأفت ، و سلوك طريق تقوى ، و حسن فاتحت و خاتمت ، به خدمت وزير پيوست ، و هر چند شرف الملك ، رسول مزبور را باقتضاى فضل ، و رعايت شرافت نسب و اصل وى ، گرامى داشت ، از برمنشى و اصرار ، و الحاح و ابرام در اجراى منظور خويش ، هيچ نكاست ، و چون آن خاتون از مهر و عاطفت وزير ، مأيوس و نااميد گشت ، چندين بار از وى درخواست ، كه او را از رفتن بدرگاه سلطان مانع نيايد ، تا خود شهريار ، دربارهء وى چه انديشد و چه فرمايد ، اما شرف الملك اين مسؤول نيز نپذيرفته گفت ، بناچار خاتون را فرمان من بايد برد ، و از ان پس تاج الدّين صاحب بن حسن را ، كه از اشرار در گزين بود ، و بدخوئى و شرجوئى آنان بنزد همگان مشهور باشد ، براى مزيد وحشت و نفرت برسالت بنزد ملكه فرستاد ، و چون رسول مذكور از خدمت ملكه جدا گشته ، از قلعه فرود امد ، اسبان و دواب ملكه را ، بنزد شرف الملك ببرد ، تا رنجش آن خاتون را بدينگونه سببى ديگر افزايد ، اينگاه آن بانو بدانست كه تضرّع سود ندهد ، و شفاعت فايدت ندارد ، ازينرو ، بحاجب على ، نايب ملك اشرف موسى فرزند ملك عادل ابو بكر بن ايّوب در اخلاط ، نامه نوشته او را بخواند ، تا وى را برهائى از ان ورطه ، پايمرد و دستگير باشد ، و از ان مضيق خلاص بخشد ، بدين شرط كه آنچه از قلاع و بقاع در تصرّف دارد ، بحاجب مذكور
هامش
( 1 ) : بجاى محذوف " سقيف ؟ "