تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
در حضرت سلطنت ، نشايد و نبايد ، و پادشاه وعده فرمود ، كه مقالات ما خود استماع فرمايد ، و چون شرف الملك خواست كه بترافع پردازد ، شهريار ما را به خدمت طلبيد و محاكمهء من و خصم ، هم در محضر وى خاتمه يافت ، و بانجام ضياء الملك ، رانده و مردود ، از مجلس شاه بيرون امد ، و هم در حال وى را تب گرفت ، و پس از روزى چند ، بديار آخرت و جوار مغفرت شتافت " ن "
خدايا بعزّت كه بر من مگير * گناه ار ز من رفت پوزش پذير و گر نيز از وى خطا رفت كار * برحمت هم از وى خطا در گذار

فرستادن سلطان قاضى مجير الدّين را در استخراج سحر به بغداد

بهنگام اقامت سلطان در عراق ، شخصى ، خوارزمى ، از تاتار گريخته به خدمت پيوست ، و از جانب صدر علّامه ، سراج الدّين ابو يوسف يعقوب سكّاكى ، پيام داشت ، و سكّاكى از دانشمندان خوارزم ، و در فنون هنر و شعب علوم ، سرامد همگان ، و پيشواى اهل زمان ، و مصنفات وى در علوم متداول ، آيات براعت ، و معجزات صناعت بود ، و مردمان بمهارت وى در علوم غريبه ، چندان عقيدت داشتند كه ميپنداشتند ، وى بتأثير افسون ، آب روان را از جريان بازدارد ، و بتسخير كواكب ستاره را از مسير خويش برارد ، و اين مرد در خدمت شاهنشاه تقرّب يافت ، و چون وى آهنگ بغداد كرد ، سكّاكى تمثالى سحراميز بساخت ، و بشاهنشاه داد ، تا آن را در بغداد دفن كنند ، و بدينكار شاهنشاه به مقصود رسد ، و بر فرمانروائى آن ناحيت دست يابد ، و شاهنشاه آن تمثال را ، بهنگام فرستادن قاضى مجير الدّين ببغداد ، بوى سپرد ، و وى آن را ، در خانهء كه بدان فرود امد مدفون ساخت ، و چون بدينگاه آن خوارزمى به حضرت سلطنت رسيد ، چنين گفت كه علامهء سكّاكى را اينك عقيدت آنست ، كه ترتيب سحر به عكس مراد اتفاق افتاده ، ازينرو زيانش بسلطان رسيده و سود آن بخليفه بازگشته است ، و هم اكنون اگر مجير الدّين زنده باشد ، وى را ببغداد گسيل دارند ، تا بهر حيله تواند ، آن تمثال را بيرون ارد و بسوزاند ، و قاضى مجير الدّين نيز اين قول را تصديق داشت ، بدين سبب شهريار قاضى مذكور را ، بنام رسالت و انجام بعضى امور ببغداد فرستاد ، و او را باستخراج تمثال فرمان داد ، لكن وى چندانكه بچاره‌گرى برخاست ، نتوانست در خانهء نخستين درايد ، و كوشش وى بيهوده ماند ، و من خود ندانم ، از عقيدت باطل اين مرد فاضل تعجب شايد داشت ، يا از فريفتن اولياء سلطنت ، بدين فسانه و افسون شگفت بايد كرد ، و خود كه ديده است كه دولتى از انقراض و زوال