تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
شرط كه هر زمان خطر نزديك بيند ، و دريابد كه گماشتگان شهريار ارادهء قتل وى دارند ، ويرا رها ساخته ، بقلعه فرستد ، و چون محقّق گشت ، كه برانند تا طغرائى را هلاك و همبستر خاك سازند ، موكّل مزبور عهد خويش بجاى اورد ، و آنگاه كه طغرائى از دست اجل بگريخت ، و از بلاى مرگ نجات يافت ، با ارباب دولت مكاتبه آغاز نهاد ، مگر سلطان را بوى بر سر عاطفت و رحمت ، و مهر و شفقت ارند ، و از نسبت جور و ستم تبرّا جست ، و چون در ميان من و وى ، روابط محبت و خلوص محكم و استوار بود ، چون پزشكى كاردان ، كه بعلاج دوست بيمار خويش برخيزد ، بچاره و تدبير برخاستم ، چندانكه امر اصلاح پذيرفت ، و كار استقامت گرفت ، و خطّ دست شهريار ، بامان و زينهار وى بستدم ، و طغرائى بوضعى كه فقر و پريشانى ، و عسرت و بىسر و سامانى ، از ناصيت حال آشكار داشت ، به حضرت باز امد ، و من چندانكه توانستم ، از زر و جامه ، و دواب و سراپرده ، دربارهء او دريغ نداشتم ، و با وى مانند شريك و سهيم ، بمساوات و مواسات رفتار كردم ، تا از تنگدستى براسود ، و از آن مضيفه چنان كه بايد ، گشايش روى نمود ، سپس دامان همت بر كمر زده ، عازم گشتم ، كه از معارض منصب و مقام ، و دشمن حيات وى انتقام ستانم ، و از عهدهء كار بيرون امده ، به مقصود رسيدم ، و نزديك بود كه نيابت خراسان بوى تفويض گردد ، لكن حادثهء قيامت اثر حملهء تاتار روى داده ، ما را از نيل به منظور و مرام ، و رسيدن بهر آرزو و كام بازداشت ، و خود بر درازدستى كارگزاران اين سلطنت ، و خيانت آنان در اموال دولت ، ازين استدلال توان كرد ، كه چون طغرائى را در رى بگرفتند ، روزى حميد الدّين گنجور ، در محبس بنزد وى حاضر شده ، چنين گفت ، كه شهريار فرمايد ، اگر خواهى بر تو ببخشايم ، و از تو راضى شوم ، آن جواهر كه گردآورندهء ، بنزديك من ، و زرى كه براى شرف الملك نهادهء ، بخزانه فرست ، ازينرو صفىّ الدّين چهار هزار دينار ، كه براى شرف الملك نزد بازرگانى ، بامانت نهاده بود ، با هفتاد نگين زمرد و فيروزه و ياقوت و لعل بدخشان حاضر اورد ، و جمله را خزانه‌دار بگرفت ، و بسبب آنكه پادشاه را بر صفىّ الدّين خشمناك ، و ويرا محكوم بقتل ميدانست ، چيزى از ان بگنجينه نسپرد ، و چون بتقدير ايزد ، در مرگ صفى الدين تأخير حاصل ، و وى بدرگاه بازگشت ، دفاتر نويسندگان خزانه را بازجست ، و خود نه كاتبان مخزن را از ان زر و گوهر خبرى ، و نه در دفاتر آنان از ان ذكر و اثرى بود ، بدين سبب صفىّ الدّين مرقوم ، كس بخازن فرستاده ، ويرا بافشاى اين خيانت تهديد كرد ، و به آخر چون خود بدان هنگام ، تهيدست و پريشان ، و گرسنه و بيسامان بود ، رضا داد كه اين قضيّت پنهان ماند ، و ماهى دويست دينار از حميد الدّين براى مصارف و اخراجات خويش بستاند ، و بدين قرار آن زر بگرفت ، لكن جواهر از ميان برفت ، و چيزى از ان بدست نيامد .
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 131 | شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی / محمد علي ناصح