تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
متعهد گردد ، كه اگر امير المؤمنين ، غياث الدّين را در حال ، براى استرداد حق مغصوب ، و ملك متصرّف ، مدد و اعانت فرمايد ، وى به خدمت چون بندگان ، پيرو امر و مطيع فرمان ، باشد ، و رسول مذكور را ، از حضرت خلافت ، با وعده‌هاى نيك و انعام وافر بازگردانيدند و نيز انعام عاجل را ، سى هزار دينار بدست وى ، براى غياث الدّين فرستادند ، و چون غياث الدّين خبر بازگشت تاتار ، و ظهور شهريار بشنيد ، چندان دستخوش بيم و هراس امد ، كه در بسيط خاك ، پناهگاهى كه در ان ايمن توان نشست ، نمييافت ، و پايمرد و دستيارى كه دل بر پشتيبانى وى توان بست نميديد ، ازينرو از خوزستان بجانب الموت رانده ، بدانجا اقامت گزيد ، تا سلطان بانديشهء تعقيب تاتار و بر اثر آنان برى امد ، و در نزديك الموت ، سپاهيان خويش را ، از حدود رى تا ابخاز برگماشت ، اينگاه غياث الدّين را ، چون گلو گرفتهء كه راه نفس كشيدن ندارد ، يا مرغى بىبال و پر ، كه از قفس پريدن نيارد ، كار سخت گشت ، درين اثنا رسولى از علاء الدّين صاحب الموت ، بدرگاه پادشاه امده ، براى غياث الدّين امان خواست ، تا به خدمت بازگردد ، سلطان بپذيرفت ، و برادر را امان داده ، عهد خود بسوگند مؤكّد ساخت ، و تاج الملك نجيب الدّين يعقوب خوارزمى مشرف مملوكان را ، با جمال الدّين فرج طشت‌دار ، بهمراه رسول الموت بدانجا فرستاد ، تا غياث الدّين را به خدمت طلبند ، و بدانكه علاء الدّين اصلاح ذات البين را ضمان گشته بود ، از وى امتنان داشت ، و عنوان خطاب وى را ، از جناب شريف ، بمجلس شريف مبدل ساخت ، تا وى در اتمام مقصود ، و فرستادن غياث الدّين بمحضر شهريار ترغيب يابد ، و كارى كه آغاز كرده است بپايان برد ، و چون آن دو فرستاده بغياث الدّين رسيدند ، وى از قصد بازگشت بازگشت ، و چون پرگار گرد نقطهء خاك بسرگشتن ، و بكام حيرت و آوارگى بسيط زمين در نوشتن ، بسلامت نزديكتر ، و از ندامت دور تر ديد ، بدين سبب ، از علاء الدّين داراى الموت درخواست ، كه وى را براى ركوب اتباع و حمل اثقال ، بمركوب مدد كند ، و علاء الدّين سيصد چهار صد مركب بوى داد ، وى از الموت برامد ، و گروهى از سپاهيان كه در اطراف الموت جاى داشتند ، و جبه سلاح‌دار مقدّم خواجه‌سرايان ، بر وى حمله برده ، در حدود همدان بوى رسيدند ، و نزديك بود وى را دستگير سازند ، لكن جهان پهلوان ايلچى ، كه در پشت كاروانسرائى كمين كرده بود ، بيرون تاخت ، و راه از چپ و راست بر انان بريده ، جمعى اسير ، و ديگران را از بازگشت ناگزير ساخت ، و غياث الدّين بطمع وفاى نايب خويش ، حاجب براق ، بكرمان رفت ، و نخستين كردار زشت براق با غياث الدّين اين بود ، كه مادر وى را با اكراه وى و آن بانو بزنى گرفت ، ديگر آنكه پس از چندى به آن دو تهمت زد ، كه خواسته‌اند وى را زهرى جانگزا بنوشانند ، و بدينگونه از وى كيفر ستانند ، و آتش خشم فرونشانند ، و آن خاتون را ، با وزير كريم الشّرق ، و جهان پهلوان ايلچى بكشت ، و غياث الدّين را در يكى از قلاع بزندان بداشت ، و در پايان امر
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 127 | شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی / محمد علي ناصح