مالى بسيار به مصرف كارزار رسيد ، و چون هيچ حيلت و تدبير در تسخير آن خطّه مفيد نيامد ، گماشتگان ، صورت حال را بدرگاه شاهنشاه انها ، و از وخامت عاقبت مكر ، و سرانجام ناپسند غدر و فريب كولى خان شكايت كردند ، و كولى دريافت كه شاهنشاه ، درباره آن غدّار انديشهء دارد ، كه براى وى جز رنج و اندوه فراوان ، بلكه زيان جان سودى نيارد ، ازينروى به ترك آنان گفت ، و از منصب و حكومت خويش در نيشابور چشم پوشيده ، حيران و سرگردان ، راه فرار در پيش گرفت ، مگر خود را از خطر مرگ برهاند ، و نيمجانى از غرقاب بلا بساحل نجات برساند ، بدين حال شاهنشاه خود بتعقيب وى برخاسته ، برنشست ، و از خوارزم برامده ، سپاه خويش را ، در هر ناحيت كه گريزگاه وى گمان ميرفت ، پراكنده ساخت ، تا چنان كه ابن اثير در كتاب كامل ياد كرده است ، وى را يافته بگرفتند و بقتل رسانيدند ، و شاهنشاه پس از فراغ از امر وى ، چنان انديشيد ، كه تصرف هرات را ، جز هيبت و شكوه سلطنت ، كه از ضربت شمشير خونخوار ، و حملهء سپاه جرّار ، بيش به كار ايد ، چارهء ديگر نباشد ازينروى آهنگ هرات كرد و بر ان شهر حمله برده ، سه روز پس از رسيدن بدان شهر ، آن را بگرفت ، و صاحب را هم بدان خطّه ، بسختترين وجهى بكشت ، و بدين هنگام نصرة الدّين محمّد بن حسين بن خرميل ، بديار هند شتافته ، در خدمت قباچه اقامت گزيده بود ، و چون سلطان جلال الدّين بر قباچه دست يافت ، وى بدرگاه شهريار شتافت ، و خدمت و ملازمت وى اختيار كرد ، و اين مرد شخصى خردمند و ظريف ، و نرمخوى و پسنديده اخلاق و خوشسخن بود ، و در محاورت مزاحهاى خوشايند ، و بديهههاى حاضر و دلپسند داشت و بدين سبب ، در خدمت سلطان منزلتى يافته ، در دل وى جاى گزيد و پادشاه وى را بمنادمت و تقرّب ، و حضور در مجالس انس و سرور ، اختصاص داد ، و چون اصفهان را مالك امد ، شحنگى آن شهر بوى بخشيده . هم در ان بلد اقطاعى جليل به دو ارزانى داشت ، و اتفاق را ، بهنگام اقامت سلطان در اصفهان ، به قصد مقابله و مقاتلهء تاتار ، گروهى سرهنگان غياث الدّين ، از آستان مخدوم خويش ، بسبب تنگدستى وى دورى گزيدند ، و نصرة الدّين مزبور آنانرا به خدمت خود پذيرفت ، شبى غياث الدّين در مجلس پادشاه ، بدانگاه كه سرها از بادهء ناب مست ، و سكر شراب بتاراج خرد چيرهدست گشته بود ، نصرة الدّين را گفت ، چرا چاكران مرا بدرگاه من بازنميفرستى ، وى جوابى ناسزا بر زبان رانده ، چنين پاسخ داد كه ، بندگان آن را خدمت كنند ، كه آنانرا سير سازد ، و هرگز بر گرسنگى نشكيبند ، و اين سخن چنان بود كه شاعر سرايد " ن " .
سها گويد بخورشيد جهانتاب * چنين بىتابش و پنهان چرائى
زند ظلمت بنور صبح طعنه * كه بس بىبهرهء از روشنائى
غياث الدّين ازين گفتار غضبناك گشت ، و سخن شنيده را تكرار ميكرد ، و چون پادشاه خشم وى بدانست ، نصرة الدّين را فرمود " برخيز اى . . . و بيرون رو ، كه همانا