تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
چنين نموده باشند ، و چون انهزام تاتاريان سلطان را مشهود افتاد ، خورشيد جهانتاب آهنگ غروب كرده ، و نزديك آن بود كه شب تاريك ، پردهء سياه بر چهرهء گيتى فروافكند ، و بدينگاه شاه بر كنار زمينى سيل‌گير . در عرصهء كارزار پياده گشت ، در حال ايلان نوغو " ؟ " بنزديك وى امده ، زبان بسرزنش گشود و گفت " روزگارى آرزوى آن داشتيم ، كه روزى چنين روزى گردد . و ما را بمدد بخت بيدار ، برين ملعونان پيروزى حاصل ايد ، تا دل آكنده را بمرگ اين دشمنان ، از كينهء ديرينه تهى سازيم ، و آتش خشم خويش ، بقتل آنان فرونشانيم ، اكنون كه روزگار اين آرزو براورد ، و زمانه چهرهء مقصود بنمود ، چه بايد از چشمهء خوشگوار مراد ، بناكام خشك لب و تشنه‌كام بازامد ، و نشايد كه آمال بيأس انجامد ، و هم درين شب تاتار دو روزه راه پيمايند ، و آنگاه از رها كردن ايشان پشيمان شويم ، كه ندامت سودى نبخشد ، و تلافى مافات دست ندهد ، هان تا برنشينيم و بتعقيب آنان شتافته ، بنيادشان بركنيم ، و تسكين نفس را ، هم از آن شرنگ جانگزا كه در كار ما كرده‌اند ، در ساغر حيات آنان كنيم ، چون سلطان اين بشنيد ، هماندم برنشست ، و تاتار ، كه در آغاز كار ، جمعيّت مخالف بسيار ، و كار دشوار ديده ، شجاعان و بهادران سپاه خويش را برگزيده ، و در پشت تلّى بكمين گماشته بودند ، و بدان هنگام كه شهريار از ان سيل‌گير بگذشت ، آفتاب بر آخرين نقطهء مغرب فروغ ميگسترد ، بناگاه كمين‌كنندگان ، چون آتشى كه برفروزد و خشك‌وتر بسوزد ، از دست چپ برامدند ، و ميسرهء پادشاه را بر قلب افكندند ، و بيك حمله پاى قرار از جاى برفت ، و گردنها از پيكر فرود افتاد ، و بضرب تيغ تيز جانها از بدن راه گريز گرفت ، و علمداران و زوبين‌افكنان ، پياپى سايه‌وار بر خاك نقش بستند ، و خون چون باران ، بر هر كران روان گشت ، و بدين حال خانان و اميران اصحاب ميسره ، وفاى به قسم را پايدارى گزيدند ، و در جنگ ثبات ورزيدند ، تا كشته شدند و جز سه تن از انان كوج‌تكين پهلوان و حاجب خاص خان بردى و اودك اميراخر " بسلامت نرستند و اخش ملك پايداشته بجنگيد ، چندانكه پيكر وى ، از صدمت تير چون پشت خارپشت گشت ، و مقام شهادت يافت ، و الب خان و ارتق خان ، و كجبوقه خان ، و يولق خان ، و منكلى بك طاين نيز بشهادت رسيدند " ن "
بدين روز در عرصه‌گاه هلاك * تپيدند يكباره در خون‌وخاك سراسر دليران دشمن‌شكن * همه شير مردان شمشيرزن
بارى دو گروه درهم اميخته ، بدستيارى تيغ عمر اوبار ، دست و سر از پيكر ميبريدند ، و بنيزهء خونخوار سينهء يكديگر شتافته ، پردهء دل را ، كه جايگاه رازست ميدريدند ، و هم درين وقت ، علاء الدّوله بابا خان ، صاحب يزد ، بدست يكى از سپاهيان مخالف اسير امد ، و مالى خطير كه بهمراه داشت ، بفديت داده رها گشت ، و همان شب در چاهى افتاده درگذشت ، و درين پيگار همگان دانستند ، تا اور خان را ، كه در گنجه بدست اسمعيليان