بقتل رسيد ، در ميسرهء سلطان چه مقام بوده است ، چو بروزگار وى ، ديگرى از خانان ، اثرى مشهود ، و هنرى پسنديده و محمود نداشت ، و در ايّام حيات وى ، ميسرهء سلطان هميشه پيروز ميشد ، القصّه سلطان در قلب لشگر بماند ، رشتهء جمعيّت وى گسيخته ، و بىپايمرد و دستيار مانده ، و دشمن از هر سوى پيرامون وى فراگرفته ، و راه خلاص از بسيارى دشمنان مهاجم ، تنگتر از چشمهء سوزن گشته ، و با وى جز چهارده كس ، از خواصّ مملوكان وى نمانده بود ، اينگاه در نگريست ، و رايتدار خود را در گريز ديد ، و وى را به زخم نيزهء هلاك ساخته ، از بهر خويش و همراهان راهى گشود ، و بر تاتار حملهء برده ، از ان تنگنا رهائى يافت ، و يكى از اميران تاتار ، كه از انان جدا گشته ، به خدمت سلطان پيوست ، حكايت كرد ، كه چون باينال ملعون چنين ديد ، وى را از دليرى شهريار شگفت امد ، و تازيانهء خويش ، از قفاى وى جنبانيده گفت " هر كجا روى بسلامت مانى ، از انكه توفحل زمان ، و مرد عصر واوان خويشى " و درين واقعه ، قلب و ميسرهء شهريار ، در اقطار جهان ، چون انديشهء جاهلان ، پراكنده گشتند ، بعضى از انان بفارس افتادند ، و برخى گريزان بكرمان رفتند ، و گروهى بآذربايجان شتافتند ، و جمعى كه مركب رهسپر و برگو ساز سفر نداشتند ، از رفتار بمانده باصفهان امدند ، و ميمنهء سلطان پس از دو روز از جانب كاشان بازگشته ، چنين ميپنداشتند ، كه لشگر ميسره باصفهان باشد ، و آنان و سپاه قلب نيز بر دشمن پيروزى يافتهاند . و چون ماجرا بدانستند ، شيوهء تفرّق و صورت پريشانى گرفتند ، و كس اينچنين مصافى عجيب نشنيده است ، چو هر دو لشگر منهزم و اميران دو سپاه كشته گشتند ، و بقاياى گريختگان هريك باقاصى بلاد ، و بازپسين نقاط ديار خويش شتافتند ، و خبر شهريار و چگونگى حال وى هشت روز پنهان ماند ، و كس نميدانست كه آيا وى زنده باشد ، و چشم به راه توان داشت تا بازايد ، يا بايد منتظر شد كه پس از وى كه فرمانروا گردد ، و چه فرمايد ، و عامّهء اصفهان بر ان شدند ، كه دست تصرّف بمال و پردگيان خوارزميان گشايند ، و قاضى اصفهان ، تحقيق حال سلطان را ، از انان تا عيد فطر مهلت خواست ، و وى با جمعى از كارپردازان دولت ، كه در شهر مانده بودند ، بر ان متّفق گشتند ، كه اگر نماز عيد بگزارند ، و از شهريار خبرى نرسد ، اتابك يغان طايسى را ، كه بروز پيگار ، بعلّت بيمارى از اصفهان خارج نگشته ، و اسباب رياست ، و لوازم سياست جمع داشت ، و ازينرو قلوب بطاعت وى مايل و دلها بر محبّت وى شامل بود ، بر سرير ملك نشانند ، و چون اهالى بروز عيد بنمازگاه بيرون شدند ، پادشاه برسيد و در نماز حاضر گشت ، و مردمان عود او را عيدى ديگر شمردند ، و خود را خلق جديد و زندگى نو يافته گمان بردند ، و شهريار روزى چند در ان شهر اقامت گزيد ، تا گروهى چند از پراكندگان لشگر بازگشتند ، و امراى ميمنهء خويش را ، رواتب جزيل و مراتب جليل بخشيد ، ويكت ملك را ، اوتر خان ، و تكشارق حباسى " ؟ " را حاص خان ، و كتسنقر ملك را ،
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 123
مساهمون: شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی
ص١٢٣