بدانجا وارد گشت ، و چهار هزار سوار ، برسم يزك برى و دامغان فرستاد ، و روز بروز از جانب آنان خبر ميرسيد ، و تاتار پيش ميآمد ، و طلايهء سپاه پادشاه بر پى ميشتافتند ، تا بسلامت بشهريار پيوستند ، و خبرگزارى آوردند ، كه از وجود اهريمنان نابكار ، و عفريتان ابليس شعار ، در سپاه ملعونان تاتار ، مانند تاجن نوين و ناناك " ؟ " نوين و باقو " ؟ " نوين ، واسن طغان نوين ، و نايماس نوين ، و ناسور " ؟ " نوين ، و جز آنان شهريار را آگاه ساخت ، بارى عسكر تاتار ، بجانب شرقى اصفهان ، در ده سين ، يكروزه راه تا شهر مزبور ، فرود امدند ، و چون اخترشناسان بپادشاه اشارت كرده بودند ، كه سه روز درنگ گزيند ، و در چهارمين روز بپيگار دشمن گرايد ، وى بر جاى نشسته ، روز موعود ، و وقت معهود را ، چشم به راه ميداشت ، و بر دليرى و قوّت قلب شهريار در كارهاى دشوار ، و بىاعتنائى وى بشدايد روزگار ، بدين استدلال توان كرد ، كه چون امرا و خانان از نزديك شدن دشمن خبر يافتند ، مضطرب و بيتاب گشته ، به خدمت وى شتافتند ، و ساعتى بنشستند ، تا ايشان را بار داد ، و چون در برابر شهريار امدند ، وى در صحن سراى ايستاده ، زمانى با آنان در امورى كه راجع بجنگ تاتار نبود ، سخن گفت ، و چنان قصد داشت كه تاتار را خرد شمارد و باميران چنان نمايد ، كه اين كار كارى بزرگ ، و اين واقعه واقعهء صعب و دشوار نيست ، باشد كه دلهاى رميدهء سران لشگر بيارامد ، و ترس و بيم آنان ، به سكون نفس و اطمينان انجامد ، القصه چون پادشاه رشتهء محادثت را بدرازا كشاند ، اميران را بنشستن خواند ، و با آنان مشورت كرد ، كه ترتيب مصاف را چه راى زنند ، و بر چه صورت اتّفاق كنند ، و در پايان مشورت ، آنان را سوگند داد ، كه از عرصهء جدال نگريزند ، و زندگى بننگ را ، بر مرگ بنام ترجيح ننهند ، سپس خود نيز از نظر ثواب ، بىآنكه ازو در خواهند ، براى آنان همچنان قسم ياد كرد ، كه خود نيز باستقلال ، و بنفس خويش روى بجنگ ارد ، و روز پيگار را معيّن ساخت ، و قاضى و رئيس اصفهان را به خدمت طلبيده ، ايشان را بفرمود ، تا پيادگان اصفهان را سلاح تمام پوشيده . . . « 1 » عرضه دهند ، و عامهء اصفهان را درين باب ، بمردم ساير بلاد قياس نشايد ، زيرا چون در نوروز و ساير اعياد ، در بيرون شهر بتماشا ميشدند ، كژاگندهاى اطلس گوناگون ، كه گوئى بدلفريبى شكوفهء بهار ، يا چون نگارستان مانى پرنقشونگار بود ، و در چشم بينندگان ، مانند ستارهء درخشان و ناكاسته ، يا مصحفى بسر عشرزر آراسته مينمود ، بر تن داشتند ، و چون تاتار ملعون ، درنگ پادشاه ، در خروج و مقابلت آنان بديدند ، چنين انديشيدند ، كه مگر ترس و بددلى بر وى مستولى گشته باشد ، و در پيگار آهنگ تأخير و مماطله دارد ، ازينرو دو هزار سوار ، بكوهستان بلاد لر فرستادند ، تا از نهب و يغما توشهء فراهم ارند ،
هامش
( 1 ) : بجاى محذوف " و فى عللهم المزاحة شاكرين " آيا تناسب عبارت با مقام چيست ؟