نامسموع ، و مسؤول نامقبول بازگشت ، و در موقع عودت سلطان بگنجه ، سه كس از فدائيان ، ناگهان بر اورخان جسته ، وى را در بيرون شهر بكشتند ، و كارد بر دست به شهر در امدند ، و بشعار علاء الدّين ندا ميكردند ، تا بباب شرف الملك رسيده ، داخل ديوانخانه گشتند ، و او را ، كه بدان وقت در قصر ، بباب دار السّلطنه بود ، در انجا نيافتند ، و فراش وى را مجروح ساخته ، از انجا برامدند ، و همچنان بشعار خويش بانگ ، و از پيروزى خود مباهات ميكردند ، بدينگاه عامّه آنان را از بامها سنگسار ساخته ، پيكر درهم شكستند ، و آنان تا دم بازپسين ميگفتند " جان ما برخى خداوندگار علاء الدّين باد " و هم درين وقت ، بدر الدّين احمد فرستادهء الموت ، به قصد خدمت سلطان آمده ، و ببيلقان رسيده بود ، و چون خبر اين حادثه بشنيد ، در كار خويش متحيّر گشته ، ندانست كه درايد يا بازگردد ، با قدم خوف رود يا رجا ، و بشرف الملك نامه نگاشته ، از وى درين باب مشورت جست ، و رأى او بخواست ، و چون شرف الملك ، ازينكه فدائيان بسراغ خانه ، و بجستجوى او برخاسته بودند ، بيمناك گشته ، و چنين انديشيده بود ، كه با فرستادهء مزبور ، قاعدهء محبّت نهد ، باشد كه از نظاير آن قتل ناگهان ، و بلاى بىامان ، كه بر اورخان وارد امد برهد ، بمقدم رسول شادمانى نموده ، جوابى مساعد نوشت ، و وى را بر آمدن تحريض كرده ، وعده داد كه كار وى بوفق مراد برارد ، و خود غايت مطلوب اسمعيليان اين بود ، كه دست تعرّض از بلاد آنان دور گردد ، و چون آنان در زمان تاتار ، دامغان را بىحامى و نگهبان ديده ، بر ان استيلا يافته بودند ، و پادشاه تسليم آن شهر را مطالبه ميكرد ، بعاقبت فرمان چنان شد ، كه آن شهر همچنان در دست آنان باشد ، بدين شرط كه سالانه سى هزار دينار ، بخزانهء شهريار تقديم كنند ، و درين باب توقيعى براى آنان نگاشته آمد ، و پادشاه با همراهان ، بعزيمت آذربايجان پاى در ركاب اورد ، و بدر الدّين احمد فرستادهء الموت ، در صحبت شرف الملك بود ، و از دو سوى مؤانست حاصل امده ، وى در محفل خاص و سفرهء عام وزير حاضر ميگشت ، و شرف الملك برگوساز شادكامى وى آماده ميساخت ، چون بدشت سراب رسيدند ، بدر الدّين در بزم شراب ، بهنگام غلبهء سكر و مستى شرف الملك را گفت ، همانا ما را در ميان اين سپاه شما ، جمعى فدائيانند ، كه در خدمت جاى خويش گرفته ، اينك چون غلامان شما باشند ، بعضى از انان در اسطبل تو ، و برخى ديگر بنزد مقدم چاوشان شهريار ، خدمت كنند ، اينگاه شرف الملك اصرار ورزيد كه آنان را حاضر ارد ، تا ايشان را ببيند ، و دستارچهء خويش بنشانهء امان بوى داد ، رسول نامبرده پنج تن از فدائيان را طلبيد ، و آنان بنزديك امده ، در برابر ايستادند ، و يكى از ان ميان كه هندوئى بيشرم بود شرف الملك را گفت ، در فلان روز و فلان هنگام ، در فلان جاى ، بر تو دست يافتم ، اما انجام عزيمت را ، چشم به راه فرمان بودم ، چون شرف الملك سخن وى بشنيد ، فرجى از پشت بيفكند ، و در برابر آنان با پيراهن نشسته ، گفت ، انديشهء قتل
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 118
مساهمون: شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی
ص١١٨