تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
از جانب عراق خبرى دروغ‌اميز رسيد ، كه گروهى تاتارى بعراق رسيده‌اند ، و شهريار چنان انديشيد ، كه باصفهان شتابد ، و بدين مقصود از مقام خويش خارج گشته ، بميانه " از شهرهاى آذربايجان ، بر كنار سپيدرود " فرود امد ، و در پهنهء عرض سپاه خواست ، و در ان ميان كه شهريار بر صفوف لشگر ميگذشت ، رسول مغرب از مراغه بازگشته به خدمت امد ، پادشاه مرا فرمود كه سبب عودت وى بپرس ، من سئوال كردم ، در جواب گفت ، چون به من خبر دادند ، كه دشمن برسيد ، و شهريار آهنگ جنگ ، و نيّت جهاد دارد ، خواستم تا درين جنگ همراه ، و بفضيلت مجاهد بر قاعد ، سرافراز و فائز باشم ، سلطان وى را سپاس گزارده گفت ، اصحاب خلفا را سزد كه چنين باشند ، و مرا بفرمود كه با وى رفته ، لشگر را دسته‌دسته بوى بنمايم ، من فرمان بردم ، و چون به خدمت بازگشتيم ، شهريار پرسيد ، سپاه امير المؤمنين بيشترند يا لشگر ما ، جواب داد ، عسكر امير المؤمنين از انبوه سوار و پياده ، چندين برابر اين سپاهند ، جز انكه اينان سراسر مردان كارزار باشند ، سپس خبر امد ، كه سپاه وارد بعراق از عساكر شهريار ، مقيم در هند بوده‌اند ، و مقدم آنان بلكا خانست ، اينگاه شهريار بسراپرده خويش در اوجان بازگشت ، و ديگر بار ، برگ‌وساز سفر فرستادهء مغرب آماده ، و وى را روانه ساخت ، و چون رسول بموصل رسيد ، شبانگاه طايفهء بر وى درامده ، او را بيرون كردند ، و ديگر بازنگشت ، و بتحقيق پيوست كه وى به طرف بغداد امد ، و . . . « 1 » با قماش و خيل وى بجانب شهريار عودت كرد ، و متعرّض آن نگشتند ، و عاقبت امر وى دانسته نشد .

دادن شهريار دو شهر بيلقان و اردبيل را با اعمال آن دو بشرف الملك در سال ششصد و بيست و چهار

چون سلطان درين سال بعراق روى اورد ، بيلقان و اردبيل را چندان ويران ديد ، كه اميد آبادى آن نميرفت ، چنان كه عليق اسبان خويش را در انجا نيافت ، و آنان كه بطلب آذوقه شتافتند ، تهيدست بازگشته ، چيزى نيافتند ، ازينروى آن دو شهر را بملكيّت ، بشرف - الملك بازگذاشت ، چو ميدانست كه تا آن دو شهر از املاك خاصّه باشد ، جز بر خرابى آن نيفزايد ، و از ويرانى روى آبادى نبيند ، هم بدين سال شرف الملك دو بارو از آخر ، برگرد آن دو بساخت ، تا رعيّت بعودت بدان رغبت نمايند ، و آن دو شهر ببهترين صورت آبادى
هامش
( 1 ) : عبارت متن قدرى مبهمست ، از ان گذشته درين مورد كه ميگويد " رجع بقماشه و خيله الى السلطان " فاعل اين فعل كيست ، آيا تواند بود كه ، تقى الدين حافظ ، رسول سلطان باشد ؟