تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
رسالتهائى كه بر عهده داشته ، بشهريار خيانت كرده است ، بگرفت ، و به دوازده هزار دينار مصادرت كرد و وى يك ماه در حبس بود ، تا اين مال بگزارد ، و بتقرير قاضى مذكور ، آنچه از وى برشوت و خدمتانه بستدند ، دو چندان مالى بود كه بنام خزانه پرداخت ، و شرف الملك ، پس ازين قصيت ، و ايجاد دواعى وحشت ، قاضى مجير الدّين را ، در ملازمت خدمت سلطان نخواست ، زيرا تقرّب و رفعت منزلت ، و سوابق خدمت وى را در حضرت سلطنت ، ميدانست ، و ازين راه انديشه ميداشت ، بدين سبب قضاى تبريز را بوى محوّل ساخت ، و خود اين كارى نابجا بود .

رسيدن شمس الدّين فرستادهء مغرب بسال ششصد و بيست و سه

چون پادشاه درين بار بگنجه بازگشت ، رسول مغرب به حضرت سلطنت برسيد ، وى را با اكرام و احترام پذيرفتند ، و براى وى نزل و اقامت معين كردند ، ولى همچنان در صدق وى شك داشتند ؛ تا رسول سلطان از روم بيامد ، و خبر داد كه اين فرستاده ، با حضور وى از آب دريا به خاك روم پيوست ، و علاء الدّين كيقباد ، داراى آن مرزوبوم ، بخويشتن وى را استقبال كرد ، و در ان ديار براى وى خيمهء نوبت برافراشتند ، و در تكريم و اعظام مبالغت نمودند ، تا آنگاه كه دانستند وى به خدمت سلطان مبعوثست ، نه بجانب آنان ، اينگاه از اجلال معهود ، و نزل مقرر بكاستند ، ازين گفتار ، صدق آن مرد ، در دعوى رسالت ، آشكار و شبهت زايل گشت ، و سلطان او را بخواست ، و من در ميان سخن‌گزار و ترجمان بودم ، و در بازگفتن پيام وى فائدتى جز وحشت نبينم ، و از قضايائى كه دواعى ريب و توهّم ، در راستگوئى اين فرستاده را ، رفع تواند كرد ، يكى آنست كه وى را همّى عالى ، و سخا و رادمردى تمام بود ، و بذخيره كردن ، و گرد اوردن مال ، حرص و آز نداشت ، و در مدت يكسال يا بيشتر ، كه در گنجه اقامت كرد ، تا اجازت انصراف يافت ، نزديك ده هزار دينار براى وى ببردند ، آن جمله بپراكند ، و با وى چيزى نماند ، بلكه گذشته از ان ، از بازرگانان ، مبلغى بسيار بوام گرفت ، و براى خويش نام نيك نهاد ، و مدح و آفرين بخريد ، و بهنگام بازگشت ، از شهريار درخواست ، كه بهنگام ركوب وى كوس نوازند ، و علم بهمراه برگيرند ، و نيز براى وى در باب باغ زيدانيه ، دمشق ، كه دعوى داشت كه آن را از اسلاف خويش به ارث برده ، و از وى به غصب و ظلم گرفته‌اند ، توقيعى نويسند ، و شهريار خواهشهاى وى بپذيرفت ، و تقى الدّين حافظ را برسالت خويش همراه وى فرستاد ، چو از نام‌اوران دولت ، و صاحبان قدر و مرتبت ، كسى را رغبت آن نبود ، كه بممالك بعيد ، و نقاط دور شتابد ، و چون فرستادهء مغرب و رسول سلطان ، از خدمت جدا شدند ،