تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
ياغى پاك ساخته ، ببرادر خويش غياث الدّين سپارد ، چو آن مرزوبوم ، ازين پيش ، قلمرو غياث الدّين شمرده ميشد ، و وى نادانسته بدان غدّار فاجر اعتماد كرده ، و ملك خويش را به او بازگذاشته بود ، و بدين مقصود ، از لشگر خود ، شش هزار سوار سبكرو برگزيد ، و غياث الدّين را نيز بدين وعده بهمراه برگرفته ، حرم و اثقال را با بزرگان امرا و خانان بكيلكون گذاشت ، و بدينگاه شرف الملك در تفليس مقيم و جايگزين بود ، و بقاياى گرجيان را در آتش بلا ميگداخت ، و سبكتازان سپاهش بر هرسوى ميتاختند و آنان را دوچار حسرت و اندوه ميساختند ، و من در سرمارى اقامت داشتم ، و خبرى از شهريار نميرسيد ، بهنگامى كه " نشسته بودم و خاطر بخويشتن مشغول " لشگر هموم بر كشور ضمير مستولى گشته ، و سپاه غصّه پيرامون ملك دل فراگرفته ، يكى از چاوشان سلطان درامد ، و بشارت مقدم وى داده ، فرمان پادشاه رسانيد ، كه پل ممدود بسرمارى را ، بر رود ارس عمارت كنند ، و من بجانب جسر شده ، با حضور دو صاحب سرمارى ، چندان درنگ كردم كه ساخته و پرداخته گشت ، اينگاه سلطان بر گذشته ، بجانب شرقى سرمارى فرود امد ، و بوى خبر دادند ، كه سه كس از مشاهير اميران گرجى را ، كه پادشاه اسير كرده ، بهنگام ارسال ملك الخواص تاج الدّين قليج بتبريز براى اخبار از شكست گرجيان همراه وى فرستاده بود ، يكى از نوّاب شرف الملك ، بسرمارى آورده ، و فديت آنان بيست هزار دينار مقرّر گشته ، و نايب شرف الملك ، بيشتر آن مبلغ ، از امتعه و دواب و نقود ، بگرفته ، و اينك هنگام آن رسيده است ، كه ايشان را رها كند ، سلطان مرا خوانده ، فرمود ، هيچكس را اجازت خلاصى دادن آنان نيست ، و اگر من خصمان خود را فروختن ميخواستم ، از گرجيان چندان خواسته فراهم ميساختم ، كه دست روزگارش دستخوش تفرق و پراكندگى نميكرد ، و گردش ليل و نهارش بپايان نميآورد ، و بدانچه از مال فديت آورده بودند ، التفاتى نفرموده بجانب كرمان رفت ، و من آن جمله را بتفليس ، به خدمت شرف الملك ببردم ، و وى دست جود و تبذير بر ان مال دراز كرد ، چنان كه شب‌هنگام چيزى از ان در خزانهء وى نماند ، القصّه سلطان بهنگام قصد كرمان ، گذشته از سوارانى كه با خويش بدان سامان ميبرد ، پنج هزار سوار بهمراه برگرفت ، و در سرمارى سنجقان خان را ، مقدّم آنان ساخته ، بفرمود ، تا شهر اخلاط را غارت كنند ، آنان نيز بفرمان از حدود سرمارى بناحيت مزبور براندند ، و پس از سه روز با غارت بسيار ، و يغماى بيشمار باز امدند ، و خود شهريار بكرمان بكوچيد ، و درين راه بشتاب از باد گرو ميبرد ، و در شب تاريك و روز روشن راه ميپيمود " ن "
به زير پاى بهنگام پويه يكرانش * بسان مرغ پريدن گرفت بر چپ‌وراست در ان فراز و فرودش كسى ندانستى * كه سيل كوهگذارست يا نسيم صباست
و با آنكه خود را درين سفر برنج افكند ، و از لذّت طعام ، و راحت منام ، برخوردار نيامد ، بر مقصود خويش دست نيافت ، زيرا براق حاجب دريافته ، متحصّن گشته بود ، و