تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
پيمودن ، ناسودمند باشد ، با شرف الملك خلوت كرد ، و ازو پيمان گرفت ، كه چون بر تبريز دست يابد ، قضاى آنجا را به دو دهد ، و در ان زمان قوام الدّين خدارى " ؟ " خواهرزادهء طغرائى ، بوراثت از گذشتگان خويش ، قضاى آن ناحيت داشت ، و آنگاه كه سلطان تبريز را مالك امد ، و از جاه و قبول قول طغرائى هيچ نكاست ، عزّ الدّين قزوينى دريافت ، كه وفاى شرف الملك بعهد ، در نصب وى به قضاى آن ديار ، جز بعد ذلّت ، و سپرى گشتن روزگار دولت طغرائى ، صورت نبندد ، لاجرم پيوسته نزد شرف الملك از وى سخن‌چينى ميكرد ، و همواره دروغهائى چون موج سراب ، و نقش براب ، فريبنده و نااستوار ، بسعايت بر زبان ميآورد ، چندانكه طغرائى را به چشم شرف الملك ، دشمنى معاند نمود ، و وزير را چون كينه‌توزى ديرين بضد وى برانگيخت ، تا نكبت طغرائى فرا رسيد ، و عزّ الدّين قزوينى قاضى تبريز شد ، و شنيدم كه عزّ الدّين بهنگام حبس طغرائى ، آهنگ ديدار وى كرد ، و يكى از اصحاب عزّ الدّين ، پيش از آمدن وى سجّادهء او را بياورد ، و در مجلس طغرائى بگسترد ، طغرائى دست يازيده ، سجّاده را درهم پيچيد ، و بصفّ نعال افكند ، سپس قزوينى درامده بنشست ، و با آنكه دلش بتيره‌روزى طغرائى خشنود بود ، زبان بدلجوئى وى گشود ، و وى را بكشته شدن برادرزاده‌اش ، رئيس نظام الدّين ، تعزيت گفت ، بدين سخن چهرهء طغرائى ديگرگون و متغير نگشت ، و از شنيدن آن خبر ، اضطراب و بيتابى ننمود ، تا آنگاه كه عزّ الدّين گفت ، آن ستمديدهء برحمت خداى رسيده را ، بر خاك راه افكنده بودند ، و من بكفن و دفن وى برخاستم ، اينگاه طغرائى بگريست و گفت ، خبر قتل نظام الدّين بر من سخت نيامد ، زيرا بناچار " ن "
هركه زاد از مام گر بسيار و گر اندك زيد * سازدش روزى اجل بر مركب چوبين سوار
لكن تغسيل و تكفين وى بدست تو ما را ننگى بزرگ ، و عارى گران ، و سبب روسياهى جاويد اين خاندان باشد ، بارى قزوينى نزد شرف الملك ، اندك مايه قدر و منزلت بدست اورد ، و در كارهاى خرد چون ترفيع فلان ، و تنزيل به همان ، و نصب عمال ، و قطع عطا و نوال ، قبول قول حاصل كرد ، تا هنگامى كه قاضى دمشق برسالت ملك معظم ، عيسى بن ملك عادل ابو بكر بن ايوب ، طيب اللّه ثراهم ، بمصاحبت قاضى مجير الدّين فرستادهء سلطان جلال الدّين ، بر سلطان وارد شد ، و چون از اداى رسالت فراغت يافته ، خارج گشت ، بمجلس وزير حضور يافت ، و بدين وقت كه محفل وزير از بزرگان پر بود ، قاضى مجير الدّين ، قاضى دمشق را گفت ، آنچه از عزّ الدّين قزوينى شنيدى ، با مولانا الوزير بگوى ، قاضى دمشق امتناع نمود ، و چون قاضى مجير الدّين وى را بنعمت سلطان سوگند داد ، گفت ، قاضى عزّالدّين مرا به زبان توبيخ و سرزنش گويد " خداوند تو ، يعنى ملك معظّم ، درين چه ديده است ، كه از برادران پادشاه خويش رشتهء مهر گسسته ، و بدين گروه پيوسته و گرويده است ، و به خدا سوگند كه دشمنى برادران ، وى را از محبّت و صفاى اين