طايفه بهتر نمايد ، و سودمندتر ايد ، و زود باشد كه ازين كار پشيمانى بيند ، آنگاه كه ندامت فايده ندارد " شرف الملك ازين سخن بخشم امد ، و قزوينى را بخواند ، و او را با ناقل اين قول روبرو كرد ، قزوينى خجل گشت ، و با همه فصاحت ، چون با قل در گفتار بماند ، و شرف الملك وى را گفت ، اگر حرمت پيرى و فضيلت دانش در كار نبود ، بدين تيغ سرت ميافكندم ، برخيز ، اى خبيث مردود ، و از نزد من دور شو ، عزّ الدّين شرمسار برخاست و برفت ، و ندانم كدام يك ازين سه مهتر « 1 » راه صواب پيموده ، و كدام بر خطا بودهاند ، و بجان من سوگند ، كه عزّ الدّين درين مقوله انصاف داد ، و سخنى بر زبان راند ، راستى آن ظاهر ، و تجربت و آزمون ، صدق آن را گواهى امين و برهانى باهر ، لكن بهر حال خدعه و دوروئى ، قبيح و نابهنجار ، و كفران نعمت ، پست نهادى و لئامت را ، دليلى صريح و آشكارست ، بارى عزّ الدّين معزول گشت ، و مجير الدّين ، پس از آنكه اموال وى ، بمصادرت بگرفتند ، بشغل قضا منصوب امد .
بازگشت سلطان بگرجستان و فتح تفليس
سلطان پس از عيد فطر برنشسته ، ديگر بار آهنگ جنگ گرجيان كرد ، تا بدين جهاد ، چهرهء ايمان سپيد سازد ، و پرستندگان صليب را ، روى بر خاك رهگذار اندازد ، چون بنهر ارس رسيد ، رهى سخت بيمار گشت ، چنان كه از حركت بازماند ، و بدينگاه دو صاحب سرمارى را اجازت داد ، تا به شهر خويش بازگردند ، و مرا نيز بفرمان بهمراه آنان فرستادند ، و سلطان ايشان را بفرمود ، كه در مدت توقّف من بسرمارى ، هر نامه كه از ملوك شام و روم و كرج بديشان رسد ، جز بحضور من نگشايند ، و از رسولان آن نواحى فرستادهء نيايد جز انكه من حاضر ، و هرآينده و رونده را نگران و ناظر باشم ، و من بدان شهر هفت ماه جاى داشتم ، زيرا شهريار در بلاد دور دست ابخاز ، و وصول به حضرت وى متعذّر بود ، و بهنگام رسيدن سلطان بساحل رود ارس ، نامهء چند از شلوهء گرجى ، بامراى ابخاز ، در اخبار از توجّه سلطان بدان صوب ، و تحذير آنان ، بدست افتاد ، و سلطان بفرمود ، تا وى را بر كنار نهر بدونيم زدند ، و درين زمستان در ديار گرجستان ، هوا از ميغ چهره درهم كشيد ، و سرماى سرد آدمى و دواب را آسيب رسانيد ، و پادشاه و سپاه از تاب برف رنج و مشقّت بسيار ديدند ، و چون شهريار بنزديك دشتهاى تفليس رسيد ، لشگريان خود را بىبار و بنه ، بجانب آن شهر ببرد ، شهرى استوار ، و دست يافتن بران دشوار يافت ، چو بيشتر بارهء آن بر كوه . . . « 2 » ساخته شده بود ، بناگاه عوام آنجا ، آغاز ستيز و غوغا كردند ، و چون پروانه كه خود را بر شعلهء شمع زند ، بپاى خويش بهلاك شتافتند ،
هامش
( 1 ) : يعنى مجير الدين و عز الدين و قاضى دمشق
( 2 ) : بجاى محذوف " و السقفان "