تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
القصّه پادشاه ، پس ازين واقعه ، طغرائى را امان بخشيده ، بتبريز بازگردانيد ، و ويرانهء املاك وى را بوى رد كرد ، و او را در مجالس مشورت احضار ميفرمود ، بارى سلطان در تبريز اقامت گزيد ، و در ان شهر به ماه رمضان روزه داشته بفرمود ، تا در سراى سلطنت منبرى بنهادند ، و سى تن از علما و دانشمندان اطراف را ، كه براى حوائج خويش حضور يافته بودند ، معيّن ساخت ، تا هريك از انان ، روزى موعظت گويد ، و خود در كاخ در برابر منبر نشسته بود ، و از هركه وعظ و نصيحت ، و سخن صدق و حقيقت شنيد ، ويرا سپاس گذاشت ، و آنكس را ، كه از راستى دورى جست ، و در ستايش راه مبالغت پيمود ، بنكوهيد ، و موعظت صدر الدّين علوى مراغى " ؟ " نيز ، مقام شكر ، و موقع رضا يافت .

استيلاى سلطان بر گنجه و ديگر بلاد ارّان

چون پادشاه بهنگام بازگشت از گرجستان ، در تبريز رحل اقامت افكند ، اور خان را با سپاه بگنجه فرستاد ، و وى آن ناحيت و مضافات آن ، مانند بيلقان و بردعه و شمكور و شيز ، به صلح بگرفت ، بدين معنى كه نايب اتابك ، رئيس جمال الدّين قمى ، كه مردى توانگر و صاحب مال ، و داراى قدرت و وسعت حال بود ، حفظ نعمت و ثروت خويش را ، بقدم موافقت پيش امد ، و به خدمت مبادرت جسته آن نواحى را بىنزاعى تسليم كرد ، و چون اور خان در گنجه متمكّن و مستولى گشت ، بداعيهء خويشاوندى پادشاه ، و تقرّب وى بدان درگاه ، بحقوق ديوانى دست دراز ، و بدانچه وى را نميرسيد ، مداخلت آغاز كرد ، و ازينرو وى را با ، كافى ، نايب شرف الملك ، كه وزير بهنگام رفتن اور خان بگنجه همراه وى فرستاده ، تصدى امر ديوان ، و اخذ باج و اموال آن خطّه را ، بعهدهء او نهاده بود ، گفتگوها روى داد كه عاقبت ، بخشونت و درشتى انجاميد ، تا آنجا كه اور خان بر ، كافى ، شمشير كشيد ، و چون اين خبر بشرف الملك رسيد ، شكايت به خدمت سلطان برد ، و چنان نمود كه اور خان از ضبط اموال ، جز نقل آن بخزانهء خويش مقصودى ندارد ، ازينرو سلطان اور خان را بدرگاه طلبيد ، و بين اور خان و شرف الملك وحشت و منافرت برقرار ، و تا پايان عهد آن دو ، بر جا و استوار بود ، و من خود نامهء چند از اور خان بشرف الملك ديدم ، كه در ان وى را " خواجه تاش " خوانده ، و هيچگونه رسم تلقيب و مخاطبت مرعى نداشته ، و مضمون آن سراسر سرزنش و ملامت ، و نسبت وى بخطا و خيانت ، در امور ملك و دولت بود ، و چندانكه شرف الملك با وى طريق ملاطفت ميسپرد ، او خود از ستيزه‌جوئى و سركشى بازنميگشت ، و هرچه مدارا مينمود ، از وى برنميآسود ، و اگر اسمعيليّه شرف الملك را از جانب وى فارغ نميساختند ، بسى برنميآمد كه اور خان ديگرى را بر جاى وى مينشاند .