تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦

ازدواج سلطان با دختر طغرل بن ارسلان

بدان هنگام كه سلطان جلال الدين در تبريز بود ، زنى چند از جانب دختر طغرل بن ارسلان بيامدند ، و پادشاه را آگاه ساختند ، كه وى مايلست بحبالهء نكاح سلطان درايد ، و طلاق خود را از شوهرش ، اتابك ازبك ، بوسيلت شهود ثابت ميدارد ، سلطان به شرط اثبات طلاق ، بپذيرفت ، و قاضى ورزقان ، از توابع تبريز ، و كسى ديگر شهادت دادند ، كه اتابك طلاق وى را بدان تعليق كرده بود ، كه اگر بفلان غدر كند ، اين بانو از وى مطلّقه باشد ، و چون غدر كرد ، تعليق صورت ثبوت و تحقيق يافت ، و فقيه عز الدّين قزوينى ، كه بدان روزگار قاضى تبريز بود ، بوقوع طلاق و بينونت گواهى داد ، و آن ملكه برسم نثار مالى هنگفت بفرستاد ، و پادشاه وى را در نكاح آورده ، پس از عقد ازدواج از تبريز بخوى رفت ، و با وى هم‌اغوش گشت ، و دو شهر سلماس و اروميه را ، با مضافات آن " گذشته از شهر خوى " ببانو بازگذاشت ، و از صدر ربيب الدّين وزير اتابك ازبك ، شنيدم كه ، چون اتابك ازبك ، در قلعهء النجه ، از اعمال نخجوان بود ، استيلاى سلطان را بتدريج بر بلاد خويش بشنيد و گفت " انّ الارض للّه يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتّقين " و برين سخنى نيفزود ، تا آنگاه كه خبر نكاح بوى رسيد ، از خبرگزار پرسيد ، آيا ملكه بدين ازدواج راضى و خشنود بود ، يا اين قضيّت باكراه ، و خلاف ميل وى روى نمود ، گويندهء خبر جواب داد ، كه رغبت كامل و تقاضاى پياپى ملكه باعث اين امر گشت ، و خود وى گواهان طلاق را خلعت و نعمت بخشيد ، اتابك را چون اين سخن به گوش امد ، سر بر بالش نهاد ، و هم در وقت وى را تب گرفت ، و پس از روزى چند درگذشت .

قضاى عز الدّين قزوينى به تبريز و عزل قوام الدّين جدارى ( ؟ )

آنگاه كه سلطان به قصد تملّك آذربايجان روانهء آن سامان شده ، و بنزديك رسيده ، علامت پيروزى وى آشكار ، و فروغ ظفر از ناصيهء دولتش نمودار بود ، كمال الدّين مستوفى ديوان اتابك ، برسالت وى به خدمت سلطان رسيد ، باشد كه بتضرع و استعطاف پادشاه را بازگرداند ، و پذيرفت كه مخدوم وى سكّه باسم سلطان زند ، و خطبه بنام وى خواند ، و نيز بىدرنگ مالى هنگفت بخزانهء شهريار فرستد ، لكن هرچه گفت ، گوشى كه سخن در وى جاى گيرد ، و دلى كه اين گفتار در وى نقش پذيرد ، نيافت ، فقيه عزّ الدّين قزوينى ، كه همراه رسول مذكور امده ، و دانشمندى عالى مقام ، و طغرائى از خواستهء خويش در تبريز براى وى مدرسهء ساخته ، تدريس چند مدرسهء ديگر را نيز بوى بازگذاشته بود ، چون بدانست كه سلطان را بناچار ، تسخير آذربايجان بايد ، و هر سخن درين باب ، چون قطرهء باران در سنگ خارا بىاثر ماند ، و مانند آب در هاون سودن ، و باد بغربال