تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
نرانده ، و سوره و آيتى در انجا نخوانده بودند ، بارى سلطان بتبريز رجعت فرمود ، و شرف الملك جمعى فرومايه و اوباش را بمحضر وى حاضر اورد ، تا بر ان دروغ بىسروبن ، كه به خدمت سلطان انها كرده بود ، و به هيچ روى در استوارى پايهء ، و از صدق مايهء نداشت ، بضد طغرائى و برادرزادهء وى شهادت دادند ، و پادشاه بفرمود ، تا آن دو را بگرفتند ، و رئيس نظام الدّين را ، هم در زمان كشته ، در رهگذار افكندند ، و خون وى با خاك راه اميختند ، اما طغرائى را در زندان بداشتند ، و بمالى بيش از صد هزار دينار ، كه اداى آن ، افزون از توان و طاقت و بيرون از حدّ استطاعت وى بود ، مصادرت كردند ، و ازين مقدار ، كمتر از سى هزار دينار ، بخزانهء سلطان رسيد ، آنگاه وى را ، با حفظ و احتياط ، از تبريز بمراغه بردند ، و شرف الملك دام حيلت ميگسترد ، و از هيچگونه مكيدت در اهلاك وى دريغ نميكرد ، تا انگشترى سلطان را ، بفرمان قتل طغرائى بگرفت ، لكن چون ايزد تعالى نخواست ، كه اين سرور بزرگوار ، و صدر يگانهء روزگار ، در معرض تلف ايد ، نايب ديوان جلالى در مراغه ، هلاك اين مرد روا نداشت ، و اسبى بوى داد ، تا شبانه بگريخت ، و با ربل ، و از انجا ببغداد رفت ، و بسال ششصد و بيست و پنج ، فريضهء حج بگزارد ، و چون مردمان پيرامون كعبه انبوه شدند ، طغرائى مذكور ، مصحفى بر سر گرفته ، زير ميزاب الرّحمه بايستاد ، و بهنگامهء حاجيان اقاليم و ممالك گيتى ، در حال وقوف آنان ، و حضور متولّى سبيل سلطان گفت ، اى مردمان ، اجماع عامّهء مسلمانان بر اينست ، كه خداوند را در بسيط خاك مقامى ازين مقام برتر ، و روزى ازين روز بزرگتر ، و كتابى ازين نامهء آسمانى گراميتر نباشد ، و بدين هرسه سوگند ، كه آنچه شرف الملك به من نسبت داده ، جز دروغى نامقبول ، و بهتانى مجعول نبوده است ، آنگاه قسم خويش را ، بسوگندان برائت ، بهنگام بيعت ، مؤكّد گردانيد ، و مردم بعزم وطن خويش پراكنده گشتند ، شامى آهنگ شام ، و عراقى قصد عراق كرد ، اهل باختر به مغرب رخت كشيدند ، و مشرقيان سفر خاور گزيدند ، و هرطايفه ، در راه و جايگاه خويش ، ازين مقوله سخن گفتند ، و خبر در خدمت سلطان بتواتر پيوست ، امير حاج نيز برسيد ، و بدانچه در ان موقف از طغرائى مشهود ديده بود ، شهادت داد ، و سلطان برائت وى بدانست ، و از كردهء خويش در ايجاد نكبت ، و زوال نعمت طغرائى ، پشيمان و شرمسار و تنگدل ، و بدان بدنامى ، كه در آزار وى تحصيل كرده بود ، منفعل امد ، و خود بدين هنگام كه سراى آن بيگناه ، از اهل آن تهى گرديده ، و ساكنان آن را در زير خاك استخوان پوسيده بود ، افسوس بچه كار ميآمد ، و ندامت چه فائدت داشت " ن "
گفت مؤمن را به قرآن كردگار دادگر * قول فاسق را مدار اندر حق كس استوار زان كزين ره ، هيچ اگر رنجى و آزارى رسد * از تو آن را كز گنه دورست و با تهمت دوچار بس پشيمانى برى زين كردهء ناكردنى * هم بدانگه كز پشيمانى نيايد هيچ كار