چون از تبريزيان بناواجب و ناروا ، چيزى ميخواستند ، و تحميل بيش از اندازهء طاقت ميكردند ، گاهى بشفاعت و زمانى بسرزنش و تشنيع ، هوادارى و حمايت آنان ميفرمود ، و ملازمان شرف الملك اين شيوه ناپسند ميداشتند ، چو آن خطّه را . . . « 1 » مالك گشته بودند ، و پيشكش اندك ، و هديهء مختصر آنان را خرسند و راضى نميساخت ، دهانى از آز بازداشتند ، كه چون كام اژدر ، بهرچه ميرسيد ، بدم در ميكشيد ، و مانند زبانهء دوزخ آنچه ميديد ، ميبلعيد " ن "
نهنگ را كه نشاند عطش بجرعهء آب * كه تشنه باشد اگر نوشد اب دريا نيز
و چون سلطان از نامهء شرف الملك ، كه چون نيش زهراگين افعى جانشكار ، و در مذاق روح ، چون كبست تلخ و ناگوار بود ، آگاه شد ، عزم بازگشت بتبريز فرمود ، زيرا چنان عقيدت داشت ، كه آن ناحيت را مزاج ديگرگون ، و از جادهء استقامت بيرون گشته است ، و بناچار بايد علاجى انديشيد ، و آن را به حال نخستين بازگردانيد ، درين وقت اميران ميمنه را بر در خرگاه احضار فرمود ، و يكى از حاجبان برابر شتافته ، آنان را گفت ، سلطان ميفرمايد ، كه ما بتقصير شما در جنگ آگاه گشتيم ، و اتّفاق شما را بر آنكه ، اگر گرجيان بر شما حمله آرند ، از عرصهء ستيز روى بگريز نهيد ، محقّق دانستيم ، و چون خداوند ما را فتح و نصرت بخشيد ، و عذاب خويش بر كافران مسلّط گردانيد ، آن خطاى مسلّم را ، بر شما ببخشوديم ، به شرط آنكه درين بلاد اقامت گزينيد ، و آن را بتاراج و يغما زير و زبر كنيد ، تا آنگاه كه بجانب شما بازائيم ، اميران انجام اين امر ، به عهده گرفتند ، و سلطان صاحبان سرمارى را ، براى نمودن مضايق و در بندهاى ابخاز همراه ايشان فرمود ، و خود حسام الدّين خضر ، كه مرا دوستى يگانه بود ، حكايت كرد كه ، سه ماه در ، ابخازه فهيمر ، مقيم بوديم ، اميران مذكور آن خاك را بباد غارت داده ، از غنيمت تهى ، و مردم آن خطّه را ، ببلاى بىامان ، دوچار ساختند ، و چندان مملوك گرجى ، فراوان و ارزان شد ، كه هريك را به دو سه دينار ، ميفروختند ، و نيز گرجيانى كه از بيم آنان با مواشى خويش ، بدانسوى در بندها ، و مضايق سخت آن سامان گريخته بودند ، از حملهء ايشان ايمن نميزيستند ، و اتفاق ميافتاد كه همراه آن جماعت بدربندى ميرسيديم ، و ما خود بازپس ميشديم ، و آنان را از عبور تحذير كرده ، بمضايق آنسوى دربند آگاه ميساختيم ، سخن نميشنيدند ، و از ان تنگنا ، يگانيگان ، و گروها گروه ، ميگذشتند ، و پس از دو سه روز ، غارت و اسير بدست آورده بازميگشتند ، و خداوند گرجيان را ، چنان دستخوش آنان گردانيده بود ، كه پيوسته ايشان را از مضيقى ، بمضيقى ميانداختند ، و دستهدسته بر سر آنان ميتاختند ، و به جائى رسيدند ، كه سپاه اسلام ، از ان پيش بدانجا
هامش
( 1 ) : عبارت متن ، اذ ملكوها " متهرمين ؟ "