ببردمى ، و چون درين روز ، خون لشگريان گرجروا ، و فرمانبر و فرمانده آنان دستخوش هلاك و فنا گشت ، شلوه را گوئى غبار حيرت ، چشم بپوشيد ، چندانكه فراز و فرود ، و پست و بلند زمين نشناخت ، و در ميان كشتگان خفته ، چهره خويش را سياه از ننگ ، و به خون آلوده ، سرخرنگ ساخت ، كودكى خردسال ، پسر دايهء غياث الدّين ، وى را زنده گمان كرد ، و از ميان مردگان براورده ، دست بر پشت بسته ، به خدمت سلطان برد ، و بدينگونه ايزد دادار ، دروغ آن ملعون را در تجاوز از حدّ ادب ، بهمگان بنمود ، و او را مقهور طفلى اندك سال ساخت ، كه جاى آن نداشت كه مردش خوانند ، چه رسد بدانكه پشت سپاه و روى نبردش دانند ، و پادشاه وى را امان بخشيده ، در كشتن وى شتاب نكرد ، تا مردمان كار يزدان را ، با كسى كه بر پيشوايان دين ، و داعيان كلمهء حقّ و يقين ، طعنه زند ببينند ، بارى سلطان ، ملك الخواص ، تاج الدين قليج را ، با سر كشتگان ، و گروهى از اميران اسير گرجى ، بمژدهء آن فتح مشهور و نمايان ، و پيروزى خجسته و شايان ، بتبريز فرستاد ، و خود از اوردگاه ، به شهر زون رانده ، برانجا حمله برد ، و در زمان بگشود ، و قاضى آن ناحيت را بفرمود ، كه زن و فرزند مسلمانان آن خطّه را ، جايگاهى جدا از كفار معيّن سازد ، تا درين تركتاز آسيبى نبينند ، و سلطان و انصار وى را ، اموال بسيار و غنائم بيشمار ، چندان فراچنگ افتاد ، كه غبار حسد از ميانه برخاست ، چو همگان در توانگرى انباز گشته ، بيكسان خواستهء كافى بدست اوردند ، و هم بدين روز ، شرف الدّين از دره و حسام الدّين خضر ، صاحبان سر مارى ، به خدمت رسيده ، شهريار را ديدار كردند ، و از حضرت سلطنت بتقرير ملك خويش توقيع يافتند .
بازگشت سلطان از زون به تبريز و نهادن ميمنه در گرجستان در رجب سال ششصد و بيست و دو
چون سلطان ديگربار چهرهء ظفر بديد ، و پيروزى نخست را با فتح ثانى همراه گردانيد ، سبكتازان لشگر خويش را تا اقاصى بلاد ابخاز پراكنده ساخت ، و خود آهنگ تفليس داشت ، درين اثنا نامهء شرف الملك از تبريز بوى رسيد ، كه شمس الدّين طغرائى ، و خواهرزادهء وى رئيس نظام الدين ، چنين انديشيدهاند كه ناگهان وى را به خاك هلاك اندازند ، و بر سلطان عصيان اغازند ، و اين خود سخنى بىاصل و زادهء حسد و كينه بود ، و پس از چندگاه محقّق گشت ، كه دروغ بيفروغ ، و بهتان بىدليل و برهانست ، و سبب اين افترا آنكه ، طغرائى مردى ديندار ، و بطبيعت منصف و حامى رعايا بود ، بغضب حقّ رضا نداشت ، و كس را در تجاوز از حد انصاف ، مطلق العنان نميگذاشت ، و