تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
گران ميشنيد ، بل پردهء آسمان ميدريد ، و سلطان چون شير گرسنه از صف آهو ، يا باز شكارى از ردهء تيهو ، از بسيارى دشمنان نهراسيد ، و شبانگاه صف جدال اراسته ، قلب و ميسره و ميمنهء لشگر را ، بدليران كارزار ، و هژبران پيگار ، و مبارزان جانشكار بينباشت ، و چون روز شد ، همه روز منتظر آن بود ، كه گرجيان روى بمحاربت آرند ، لكن آنان قدم پيش ننهادند ، و آنگاه كه خورشيد جهانتاب آهنگ غروب كرد ، براى سلطان خيمهء كوچك بزدند ، و وى شب هنگام در انجا بسر برد ، و خانان و اميران را گفت ، كه هريك بنوبت تا بامداد بيدار و نگران باشند ، و آنان بفرمان مراقب و مواظب بودند ، و چون صبح بدميد ، سلطان آنان را خواسته ، فرمود خصمان در جنگ ، آهنگ درنگ ، و در مقاتله قصد مماطله دارند ، و رأى آنست ، كه بريشان برائيم ، و آنان را در ميان گيريم ، و اگر بر شما حمله برند ، از اسب فرود ائيد ، و بر انان تيرباران كنيد ، اين بگفت و خود بيمن و سعود ، بر فراز كوهسار صعود كرد ، و به حركت وى لشگريان ، چون عقابى پرنده به بالا شتافتند ، و دست چپ لشگر سلطان كه برادرش غياث الدّين ، و اور خان ، و يغان طايسى ، و بعضى ديگر از اميران ، در ان جاى داشتند ، برامدن را ، بر ديگران پيشى گرفتند ، و شلوه كه از مبارزان مشهور گرجى بود ، بريشان حمله اورد ، و آنان فرود امده ، بمقابلت پيش رفتند ، و خدنگ‌پران چون تير شهاب ، و اشگ سحاب روان شد ، و مسلمانان با كفار ، و سودور با زيانكار ، و صاعد با نازل ، و پياده با سوار ، درهم اميختند ، و در ان زد و خورد " بكوشش خوى و خون بهم ريختند " و هردو گروه در بر شدن بستيغ كوه ، بر يكديگر سبقت جستند ، جمعى مغلوب به بالاى كوه ميگريختند تا از چنگ خصم جان بدر برند ، و طايفهء پيروز بر پى ميشتافتند ، تا دشمنان گريخته را بدست اورند ، و چون در ان غوغا و گيرودار گرجيان دستبرد سپاه منصور بديدند ، از ان پيش كه نوبت رزم از گردان تيرافكن بمردان شمشيرزن رسد ، ننگ ذلّت و حقارت بر خويش پسنديدند ، و بيكبار ، روى گريز و پشت فرار بنمودند ، گوئى هرتنى را بيغماى روان ، لشگرى جانشكار ، و هرشخصى را بتاراج حيات سپاهى عمر او بار ميپنداشتند ، و درين گيرودار ، جنازهء چهار هزار گرجى ، زمين مصاف را فرش گشت ، و خاك رزمگاه ، از خون آن تشنگان غوغا و پيگار ، سيراب امد ، و پادشاه بر تلّى بايستاد ، و گرجيان را بند بر نهاده ، با چهرهء باشگ ندامت تر ، و از گرد خذلان مكدّر ، چون گنهكاران كه بسوى دوزخ كشند ، بجانب وى ميكشيدند ، و چندان بدانجا بود ، كه سپاه از جنگ و غارت براسوده ، بازامدند و انبوه گشتند ، و هركس ارادهء وصول بخرگاه پادشاه داشت ، پاى بر كالبد كشتگان ميگذاشت و ميگذشت ، و از شمس الدّين قمى ، حاجب اتابك ازبك ، حكايت كردند كه گفت ، مرا خداوندم ، در ايام استيلاى گرجيان بجانب آنان فرستاد ، و در ان وقت ، شلوه لاف‌زنان ميگفت ، كاشكى على " امير المؤمنين " بروزگار من باقى بودى ، تا صولت و شجاعت خويش بوى نمودمى ، و وقعهء بدر و خيبر از ياد وى