بدان بسيار ديدند ، براى ساختن افزار حصار ، و انجام اين كار ، بريدن درختان آغازيدند ، و پس از هفت روز ، از احاطت عسكر شهريار بدانجايگاه ، رسول دختر سلطان طغرل ، به خدمت امد ، و تسليم ملك را متعهّد گشت ، بدين شرط كه آن بانو را ، با حواشى و خدمتگاران ، بمال و جان امان و شهر خوى نيز وى را باشد ، و مصون و محفوظ بدان شهر فرستاده آيد . سلطان بپذيرفت ، و بسال ششصد و بيست و دو ، تبريز بوى تسليم شد ، و بر آن خطّه ، به آسانى ، بىهيچ زحمت و معارضت ، استيلا يافت ، و بسراى سلطنت نزول فرمود ، و دو خادم خاص خويش تاج الدّين قليج و بدر الدين هلال را ، بفرستاد ، تا دختر طغرل را با همراهان ، بسلامت به شهر خوى رسانيدند ، و رياست تبريز برئيس نظام الدّين داد ، و طغرائى را همچنان ، قول مقبول ، و حكم نافذ بود ، لكن در امور و اموال دولت تصرّف نميكرد ، بلكه جانب مصلحت و رضاى رعيّت نگاه ميداشت ، و تقويت صلحا و آزادگان ، و زجر مردم مفسدان و سبكساران بدنهاد ميفرمود ، بىآنكه متعهّد امرى ، و متقلّد شغلى باشد ، تا آنگاه كه وى را بگرفتند .
شكست گرجيان از سلطان
چون سلطان آذربايجان را مالك امد ، گرجيان مجاور آن ديار را ، آرام و قرار از دست برفت ، و سپاه بيتابى و اندوه ، بر ملك دل استيلا يافت ، و شصت هزار كس از ان مظاهر بلادت ، متظاهر بجلادت گشتند ، و در محلى معروف بكرپى ، از حدود زون ، جمع آمدند ، بدين نيّت كه شوكت و كثرت خويش ، بسلطان بنمايند ، شايد بمصالحت ايشان رغبت نمايد ، و از آسيب طوفان عذاب ، و صدمت عقاب ، فارغ ايند ، و به ظاهر زوال دولت اتابك را ، دستاويز خلاف ساختند ، و بغوغا پرداختند ، چو شكم خويش ، بر خوان دولت سابق ميانباشتند ، و آن را صيد سر در كمند خود ميپنداشتند ، و چون سلطان جلال الدّين ، اجتماع آنان بر انديشهء باطل ، و سخنان ياوه و لاطائل ، بشنيد و بدانست ، با سپاهيان حاضر بدانسوى قدم رنجه داشت ، و بدينحال اكثر عسكر وى ، باقطاعات خويش ، در عراق و جاهاى ديگر شتافته بودند ، و چون بكنار رود ارس رسيد ، امراى لشگر طلايه را ، كه مقدّم آنان جهان پهلوان ايلچى بود ، بدانجا ايستاده يافت ، و شاه را آگاه كردند ، كه دشمنان بنزديكند ، و جمع آنان بسيار ، سلطان در جواب ، اسب جهانيده بر اب زد ، و بسخن اميران دربارهء نزديكى و افزونى خصم ، التفاتى نكرد ، و لشگر از پى وى بيامدند ؛ و چون بكرپى رسيد ، گرجيان را بر تپهء بلند برامده ديد ، كوه بر كوه سپاه ، و سواد آن چون ظلمت شب سياه ، و درين هنگامه و آشوب ، فرياد و خروشى چنان برميآوردند ، كه گوش