و بىرسمى ارباب حل و عقد ، و حكومت زنان ، و استيلاى گرجيان بر نواحى آن مرزوبوم بر هند ، و از عواقب عجز اتابك ازبك داراى آن ايالت ، در حمايت رعيّت ، و دفاع از مملكت ، آسوده شوند ، ازينرو پادشاه ، بدانجايگاه براند ، و بىهيچ منازع بدان خطّه ورود كرده ، روزى چند بماند ، و از انجا ، قاضى مجير الدّين عمر بن سعد خوارزمى را ، برسالت نزديك پادشاه روم ، و ملوك شام گسيل داشت ، و بدست قاضى مذكور ، نامهها بسلاطين مزبور فرستاد ، مضمون آنكه ، وى بلاد آذربايجان را مالك گشته ، و دندان آز گرجيان را از ان اقليم ، بتيغ خونچكان ، و سنان جانستان ، كه نمودار توفيق خداوندى ، و آئينهء نصرت ايزدى باشند ، بركنده ، و اينك انديشهء جنگ با گرجيان دارد ، تا خاك آن ديار ، بباد قتل و غارت دهد ، و آنان را بياگاهاند ، كه ملك را پادشاه پيروزمندى ، و خانه را خداونديست ، و نيز در ان مكاتيب از ميل بدوستى و هوادارى فصلى نگاشته بود ، و هم درين روز ، كتابت انشا به من سپرده آمد ، و من اين منصب را به نظر حقارت نگريسته ، تنها براى اينكه آغاز اشغال دولتى ، و مقدمهء مناصب آينده باشد ، با اكراه پذيرفتم ، چو كم آزمون و بى خبر ، و از سودهاى پياپى ، و منافع پيوستهء اين كار غافل بودم ، و جاه و اعتبار اين شغل را ، كه " ن "
همچو دريا بود كه هست در آن * سود مال و زيان جان هم هست
يا ز وى گوهرت بدست آيد * يا رود جان نازنين از دست
نمىدانستم و خود فائدت اين شغل چندان بود ، كه بهنگام اقامت سلطان در نخجوان ، براى قضاى اشغال مردم خراسان و مازندران ، مرا در يك روز از منافع انشا ، بيش از هزار دينار عايد امد ، و در ايّام ديگر نيز كه عوايد كمتر ازين بود ، رشتهء فائدت مقطوع نميگشت ، اينگاه اگر كسى درين شغل مزاحم من ميشد بخصومت و نزاع وى كمر ميبستم بارى قاضى مجير الدين از خدمت سلطان ، بنقاطى كه مأمور بود روانه ، و پس از فتح تفليس بازگشت ، و شهريار از مراغه ، بجانب اوجان " كه سرزمينيست گياهخيز ، و داراى آبهاى روان ، و سپاه تاتار در آغاز خروج شهر آن را ويران ساخته بودند " عزيمت فرمود ، و روزى چند بدانجا مقيم امد ، و سپاهيان از تبريز ، كه دختر طغرل بن ارسلان زوجهء اتابك ازبك ، بدانجا بود ، توشه و خورش فراهم ميآوردند . و كس مانع نميشد ، اينگاه برخى از مردم تبريز به خدمت پيوستند ، و حضرتش را بر تملّك آن سامان تحريض كردند ، و پادشاه بدانجانب شتافت و پيرامون آن ناحيت ، از هرجهت فراگرفت ، و درين اثنا رئيس نظام الدّين ، برادرزادهء شمس الدّين طغرائى به خدمت سلطان رسيد ، و اين مرد در تبريز مالك رقاب و آمر مطاع بود ، و مردم آن سامان ، دوستى وى و اسلاف او را بوراثت پدران خويش ، چون خون در بدن ، و روان در تن داشتند ، و شهريار پيش رانده ، بفرمود ، تا اميران آلات محاصرت ، مانند منجنيق و گردونه و نردبان ، آماده سازند ، و چون درخت