بر جاى حاجبان مينشست ، و اگر چه وزيرانى كه نظام الملك لقب داشتند ، بر خوان خاصّ پادشاه حضور مييافتند ، شرف الملك جز بر سفرهء عام حاضر نميگشت ، و نيز وزراى ماضى ، در ديوانخانه ، بر دست سياه ، جلوس ميكردند ، لكن شرف الملك در ديوانسرا ، بر مسند جالس نبود ، و چون از ديوانسرا بازميگشت ، در خانهء خويش بر مسند جاى ميگرفت ، بهمچنين هردستور نظام الملك لقب ، چون در دست وزارت نشسته بود ، براى حاضرايندگان ، اگر نيز رتبت ملكى داشتند ، بر پاى نميخاست ، تا اعظام منصب ، و احترام رتبت ، رعايت كرده آيد ، چو كرسى وزارت تالى تخت سلطنت باشد ، ولى شرف الملك هم در صدر ديوان ، احترام ارباب مناصب را ، قيام هميكرد ، و نيز چون هريك از مهين دستوران سلف برمينشست ، برسم و عادت ، چهار دور باش دسته زر اندود ، پيشاپيش وى هميبردند ، اما سلطان دربارهء شرف الملك ، بدين اجلال حكم نفرمود ، و باقى احوال اين مرد ، تا آنگاه كه متقاضى قضا ، وام حيات از وى باز طلبيد ، و ساقى دورانش ساغر مرگ بنوشانيد ، بتفريق در مواضع خود بيايد ، بارى ازين جهان برفت ، و در جوار مغفرت يگانه ايزد بخشاينده جاى گرفت ، " جوانمرد كم زندگانى بود " .
سبب وصول و استمرار من به خدمت سلطنت
چون ملك نصرة الدين حمزة بن محمد بن عمر بن حمزة ، ملك نسا را از پسر عم خويش بميراث يافت ، مرا بنيابت كارهاى خويش برگماشت ، و تدبير آن به من محوّل فرمود ، و اين مرد كان فضل و دانش ، و درياى جود و بخشش بود ، و سقط الرّند ابو العلاء معرّى ، و تاريخ يمينى عتبى و ملخّص فخر الدين رازى ، و اشارات شيخ رئيس را ، از برداشت ، و او را در تازى و پارسى ديوان اشعار باشد ، و از اشعار او در موقع حبس يكى اينست .
و إنّي لَفِى قَيْدِ هذَا الزّمَانِ * لَكالدٌّر إِذْباتَ حَشْوَ الصَّدَفْ
تَحَلّى بِقَدْرِىَ جِيْدُ الْعُلى * وَ نَظَّمَ فَضْلِىَ عِقْدَ الشَّرَفْ
وَ إِنّىِ عَلَى الرَّغْمِ مِنْ حُسَّدِى * لِأَسْلافِى الصّيِدِ نِعْمَ الْخَلَفْ
وَ إِنْ كانَ قَدْ انْكَرَنّىِ الزَّمانُ * فَذا ، هَفْوَةٌ صَدَرَتْ عَنْ خَرِفْ
فَعَنْ امَمٍ تَنْجَلِى غُمَّتِى * كَبَدْرِ الدُّجى بَعْدِ ما قَدْ خَسَفْ
وَ تَأْتِى الْمَقادِيرُ مُنْقادَةً * يَقُولُونَ عَفْوَكَ عَمّا سَلَفْ
اما ترسّل وى صفت سحر حلال ، و خاصيت عذب زلال دارد ، و گلهاى دماغپرور بهارى را ماند ، كه شمّش مشام اهل ادب را ، خوشبو و عطرآگين گرداند ، و از رسائلى كه ، بهنگام اقامت من بمازندران با اينانج خان ، پيش از انكه ملك نسا بوى منتقل گردد ، به من