تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
طولق را با لشگر پدرش اينانج خان به قصد وى بفرستاد ، و نيز ارسلان خان و گروهى ديگر از گردنكشان اطراف را ، بمعاضدت طولق مامور كرده ، بفرمود تا در هرجا از پيروى فرمان وى ، دست باز ندارند ، و بهر مقام از پشتيبانى وى ، سر باززدن جايز نشمارند ، و چون نصرة الدّين از ماجرا خبر يافت ، با مصلحت‌انديشان مشورت كرد ، كه اين بلاى سخت‌روى را ، بدستيارى كدام حيلت باز گرداند ، و آتش اين فتنه را به آب چه تدبير فرونشاند ، پس از مشورت ، مصلحت چنان ديدند ، كه مرا با مالى هنگفت بدرگاه غياث الدّين فرستد ، باشد كه بتقديم مال از خطر توان رست ، و دهان باز را بلقمهء توان بست ، من بناخواست خويش ، اين رسالت قبول ، و آهنگ خدمت غياث الدّين كردم ، و در اثناى طريق ، شبانگاه ، بحدود رعد ، بپسر اينانج خان باز خوردم ، و تاريكى شب ديجور را ، پرده‌پوش خويش ساخته ، چون تير تيزپر ، و باد صرصر ، از ميان بجستم ، و چون بگرگان رسيدم ، سراپردهء چند در بيرون شهر بديدم ، و خبر يافتم كه از ان امير كوج قنديست ، و وى از حضرت جلالى رسيده ، آهنگ خراسان دارد ، تا بموجب فرمان در ان سامان ، بنيابت اور خان پردازد ، و نيز واقعهء رى را ، كه بزوال دولت غياثى ، و تجدد حكومت جلالى انجاميد ، بشنيدم ، از ان پس بجانب امير مذكور شتافتم " ن "
بخوشحالى چنان ره ميبريدم * كه پندارى چو مرغان ميپريدم
و چون بوى پيوستم ، زمانى دراز بنشستم ، و آن وقايع و احوال را ، بتفصيل و اجمال ، از وى استماع كردم ، سپس در كار خويش انديشيده ، دانستم كه بازگشت را روى نباشد ، و پسر اينانج خان را از نسا ، هم درين حال كه بر ان ناحيت دست گشوده است ، جز فرمان پادشاه بازنگرداند ، بدين سبب باستراباد روان شدم ، و در ان خطّه ملك تاج الدّين حسن را ، آمادهء رفتن بدرگاه جلال الدّين يافتم ، من نيز مرافقت وى را عازم امدم ، و او را بر شتاب برميانگيختم ، در ان اثنا كه وى بسيج سفر ميكرد ، بناگاه پيشروان سپاه دانشمند خان " كه از پيروان غياث الدّين ، و هنوز به حضرت جلالى نپيوسته بود " بحدود شهر وى برسيدند ، ازينرو از ان قصد دست بداشت ، و من بضرورت به راه بستام بازگشتم ، و از انجا دل بر خطر ، و روى برى نهاده ، از ان خطّه باصفهان رفتم ، و پياپى خبر محاصرت نسا ، و سختى كار آنجا ميرسيد ، و دمى آسوده‌ام نميگذاشت ، و راحت بر من حرام ميداشت ، با اينهمه دو ماه بضرورت در اصفهان مقيم بودم ، چو بسببى چند وصول بدرگاه سلطان ممكن نبود ، از جمله آنكه طايفهء لر در جبال دست بفساد براورده ، راهى را كه از انجا به خدمت سلطان بايستى شد ، ناايمن ساخته بودند ، و اتابك سعد نيز از ان پس كه با شهريار قواعد صلح ممهّد ، و روابط الفت مؤكّد داشت ، شيوهء عداوت و خلاف گزيده بود ، از ان گذشته برف نيز راهها را بسته ، و گروهى از مسافران درين مسالك دوچار هلاك گشته بودند ، بارى بناچار ، در اصفهان ، بىآرام و تاب ، و قرار و خواب ، روزى شب ميكردم ، و
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى ) — صفحة 96 | شهاب الدین نور الدین محمد زیدری نسوی / محمد علي ناصح