شبى بروز ميآوردم و نگران بلا بودم چندانكه روزگار زمستان بگذشت ، و بدست بهار ، فرش سبزه بر هامون و دشت ، گسترده گشت ، و رايات سلطان جلال الدين بجانب آذربايجان در حركت امد ، آنگاه از اصفهان بهمدان شتافتم لكن سلطان را در سراپردهء خويش بدان ناحيت نيافتم ، چو به قصد گرفتن اتابك يغان طايسى ، نهضت فرموده بود ، و اتابك مذكور ، همشيرهء غياث الدّين را بزنى داشت ، و چون بارى تعالى ، سلطان را بر غياث الدّين ظفر بخشيد ، و ملك و دولت برادر بوى رسيد ، اتابك چنين انديشيد ، كه از دولتى كه زوال آن مقدّر شده ، و روزگارش بسر امده است ، حمايت و دفاع كند ، ازينرو بآذربايجان رفت ، و با اتابك ازبك داراى آذربايجان ، بر مخالفت سلطان متّفق گشت ، و چون توجه رايات سلطانى را بجانب خويش و ازبك محقّق دانست ، وسوسهء نفس وى را بر ان داشت ، كه بناحيت عراق شتابد ، و تهى بودن آن عرصه را از سلطان مغتنم شمارد ، و سلطان خبر يافته ، بناگاه در همدان بر وى حمله آورد ، و چون پيروز امد ، او را امان و پناه داد ، و از نزديكان حضرت گردانيد ، و سرانجام نيك بخشيد ، و خود شادمان از حصول مقصود ، بمقّر خويش عودت فرمود . بارى من پيش از بازگشت سلطان ، هزار دينار كه نصرة الدين براى تقديم بكريم الشّرق ، وزير غياث الدّين داده بود ، به خدمت شرف الملك خواجهء جهان پيشكش كردم ، وى بپذيرفت و ممنون گشت ، و تمشيت امور ، و انجاح مطلوب را در حضرت سلطنت ، وعده داد ، و پيمان بسر برد ، و فرمان شهريار چنان شد ، كه بلاد نصرة الدّين را هم بر وى مقرّر دارند ، و نيز ناحيتى چند بنزديك بران بيفزايند ، و تنى از خواص را معيّن كردند ، كه تا خطّهء نسا بهمراه من ايد ، و زحمت پسر اينانج خان را ، از انجا دفع كرده ، وى را بدرگاه پادشاه حاضر گرداند ، و ازين ماجرا بيش از دو سه روز نگذشت ، كه خبر مرگ نصرة الدين رسيد ، و معلوم گشت ، كه پسر اينانج خان ، چون روزگار بخصومت حاجتمندان ، و عداوت آزادمردان برخاسته ، و وى را از قلعهء نسا براورده ، به خاك هلاك افكنده است ، بارى نصرة الدّين بدينگونه ، در هنگام شباب درگذشت ، و بر بستر تراب بيارميد ، و چشم هنر درين سوك اشگبار امد ، و شخص مجد جامهء ماتم بپوشيد ، و من خود ، درين مصيبت براستى كاليوه گشته بودم ، و با همنشينان بسوز دل اين شعر ميسرودم " ن "
چو ديدم كرده روشن همچو خورشيد * جهان را از فروغ دانش و هوش
بدانستم كه زود اين شمع تابان * شود از تندباد مرگ خاموش
و پسر اينانج خان ، بپاداش خدمتهاى پيشين من بپدرش در فسا و جرجان ، هركه از پيوستگان من يافت بكشت ، و آنچه از رخت و كالاى من به دستش رسيد ، بتاراج ببرد ، و خانهء من ، از خواسته موروث يكشب ، بجاروب يغما برفت .