بدهم كه خود بهتر از آن را ندانيد ، شما هوش سرشارى داريد و در زيبائى و دلبرى هم مانند حوران بهشتى هستيد و با يك كرشمه انسانرا فريفته و شيفتهء خود ميسازيد ، با آن چشمان فتان يك نگاهتان براى ربودن دلها كافى است و در حالى كه باستدلال پرداخته و گفتار خود را با حركات اطمينانآورى ثابت مينمود دست اذفر را كه از اضطراب ميلرزيد گرفت و چندين دفعه آن را بوسيد .
در اين حال صداى تاختوتاز اسبى از دور شنيده شد ، اذفر از وحشت بر خود لرزيد و از جاى جست ، نظرى به بيرون خيمه انداخت و برگشت و بزاهد گفت :
تاختوتاز در شكارگاه ، اقتباس از نقش يك قالى قرن 16
فارس . . . فارس آمد . زاهد در حالى كه رنگ صورتش زرد شد ، و لرزشى در تمام اندامش پديدار گرديده بود باذفر گفت چه بايد كرد ؟
اذفر - اگر فارس شما را در اينجا ببيند مرا خواهد كشت .
زاهد - مگر شما نگفتيد كه او هم مهماننواز است ؟
سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 212
مساهمون: هانرى رونه دالمانى
ص٢١٢