تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
جلوى چشمان خود گرفت و بناى گريستن را گذارد . فارس - چه ميگوئى اذفر ، من معنى گفتار تو را نمىفهمم . چرا اين كليد را در دست خود مخفى كرده‌اى ؟ مگر چه شده است ؟ و فورا سوءظنى در خاطرش پيدا شده رنگش پريد و با تبسم وحشت‌آورى صورتش منقبض گرديد و بدون اراده دستش بقبضهء شمشير رفت و گفت : اذفر حرف بزن و سخنان خود را توضيح بده و تفصيل واقعه را بگو و الا چون نميدانم چه خلافى از تو سر زده است خودم اجراى عدالت خواهم كرد و سوءظنى را كه در من توليد شده است و عنقريب مرا خواهد كشت با اين شمشير بر طرف ميسازم . اذفر - آقا و صاحب اختيار من امر مىكند و حقا من موظف هستم كه باجراى امر او بپردازم و بپرسش او پاسخ دهم و بلافاصله سخن آغاز كرد و شرح واقعه را بطورى كه روى داده بود براى او حكايت كرد و گفت كه چگونه زاهدى بخيمه وارد شد و چطور فريفتهء او شد و دلباختگى كار خود را كرد و بالاخره گفت بيش از اين بشما چه بگويم ، اين مرد با شما هم‌سن است و در آراستگى اندام و چهره طوريست كه هرزن عفيفى بمحض ديدن فريفته و عاشق او مىشود . من اعتراف به تقصير خود ميكنم و سرافكنده و شرمسارم و از كرده پشيمانم و فقط بمردانگى و علو همت شما اميدوارم و از شما طلب عفو و اغماض و بخشش گناه ميكنم . اذفر با حرارت بىنظير و هيجان و اضطراب فوق‌العاده‌اى شرح واقعه را بدون كم‌وزياد براى فارس شرح داد و چنان با حركات و اشارات مخصوص خود آن را تأييد كرد كه هيچگونه شبهه‌اى براى فارس باقى نماند و حس گرفتن انتقام بطورى در او تحريك شده بود كه فرونشاندن آن امكان‌پذير نبود . فرياد برآورد و گفت بايد هرچه زودتر پاداش اين مرد خائن متقلب و پست‌فطرت را در كنارش بگذارم و او را بطبقهء هفتم جهنم بفرستم تا با امواج آتش ، شهوت خود را فرونشاند و هماندم شمشير را از غلاف بيرون كشيد و باذفر گفت اى عفريت تبه‌كار زودتر كليد صندوق را به من بده تا نخست كار او را بسازم و جسد او را در زير پاى خود لگدمال كنم و از خون او مست شوم و بعد بسراغ تو بيايم .