تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
حسنيه در حالى كه ميناليد و موهايش پريشان شده و لباسش نامرتب شده بود بالتماس و تضرع افتاد و با لكنت زبان گفت : آقاى من . . . ترحم . . . ترحم . . . فارس - ساكت شو خائن . . . زودتر كليد را به من بده . اذفر - آقا اين مرد مهمان شما بوده است ، آيا با ارتكاب اين قتل شرافت خيمهء خود را آلوده ميكنى ؟ فارس - كليد . . . كليد . . . زود باش كليد را بده . . . اذفر در حالى كه زانوهاى او را محكم در بغل گرفته بود گفت ! نه . . . نه . . . ترحم . . . ترحم . . . فارس - زودتر كليد را بده و الا اول تو را خواهم كشت و صدايش در فضا طنين‌انداز شد . اذفر - بگير اين كليد . . . اما رحم كن . . . رحم . . . فارس - كليد را گرفت و هنوز يكقدم مانده بود كه بصندوق برسد و در آن را باز كند كه اذفر قهقههء خنده را سرداد و با وضع مظفرانه‌اى به كف زدن و رقص پرداخت و با گونه‌هائى كه از شدت شعف و شادى ميدرخشيد جلوى فارس را گرفت و گفت مرا ياد است و تو را فراموش ، زود باش شيشهء عطر را بده ، ببين فارس عزيزم با چه زحمت از تو بردم . اى فارس قشنگ من اى حسود كليد را با شيشهء عطر به من پس بده . فارس مثل اينكه آبى بر روى آتش ريخته باشند به كلى خاموش گرديد و حرارتش تبديل ببرودت شد و مبهوت بر جاى خود ماند و حسنيه بدون اينكه بگذارد شوهرش حركتى بكند ، شيشهء عطر را از بغل او درآورد و گفت حالا اين شيشه به من تعلق دارد ، نه آنوقت كه تو دادى . فارس پس از آنكه آرامش خاطرى پيدا كرد قسم خورد كه ديگر ممكن نيست با كسى اين بازى را كه نزديك بود به قيمت حياتش خاتمه يابد بكند و بدون اينكه غذائى بخورد بسركشى احشام و اغنام خود رفت و حسنيه با اين تدبير
سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 215 | هانرى رونه دالمانى / محمد على فره وشى