تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
و بيچاره هستيم ! چقدر قابل ترحم ميباشيم ! آرى بسيار قابل ترحم هستيم ، چقدر مظلوم واقع شده‌ايم ؟ مردان پيوسته در همه‌جا از ما بدگوئى ميكنند ، مرد مانند ماريست كه كبوتر را با چشم مجذوب مىكند براى اينكه او را ببلعد . . . و با اينكه خائن است عقيده دارد كه زن دامى در راه او ميگستراند و او را فريب ميدهد . . . و نسبت خيانت بموجودى ضعيف كه بسى شريف است ميدهد . . . موجوديكه بازيچهء دست اوست و مانند گوسفند قربانى او مىشود . . . بديهى است كه عاقبت اين موجود ضعيف هم از شدت رنج و درد جرئت و شجاعت پيدا مىكند و در هرجا و بهر - طريقى كه ممكن باشد درصدد فراهم نمودن دلخوشى و تسلى خاطر خود برميايد . زاهد كه تا آنوقت سر به زير انداخته و به روى زن نگاه نميكرد از شنيدن اين سخنان بر خود لرزيد و با نظر نافذى به تفتيش احوال او پرداخت و با صداى لرزانى كه از اضطراب درونيش حكايت ميكرد تفسير بيانات زن را پرسيد و به او گفت : « آيا اذفر زيبا و پرىپيكر رعنا در سينهء خود جراحت مخفيانه‌اى دارد ؟ شايد از غصه و اندوه باطنا رنج ميبرد ، دنيا مانند كورهء حدادى است ولى آتش آن هنوز قلب مرا آنقدر نسوزانده كه سنگدلى بروز دهم . چه خوب است كه شما نيز مرا لايق بشماريد و راز درونى خود را آشكارا بگوئيد ، شايد منهم بتوانم با نصايح خود مرهمى بر جراحات درونى شما بگذارم و كمى از درد و رنجتان بكاهم » . بنابراين گفتگو شروع شد و بجاى نازك كشيد و اذفر با غمزه و عشوه ، با كمان ابرو و تير مژگان به تيراندازى مشغول شد و با طنازى و دلبرى به او گفت : چهارپايهء نشيمن خود را نزديك من آوريد و در پهلوى من بنشينيد تا بتوانم با شما آهسته صحبت كنم و رازهاى درونى خود را آشكار نمايم . شما كه تجربيات زيادى در مسافرتها بدست آورده و معلومات زيادى تحصيل كرده‌ايد به من دستوراتى بدهيد كه بوسيلهء آنها بتوانم در قلب شوهر خود راه يابم و مهر او را براى هميشه به طرف خود جلب نمايم . زاهد مقدس چنان شيفته و دلباخته شده بود كه ديگر خونسردى قبل را نداشت و نميتوانست در چنين موضوع دقيقى بحث نمايد ، فقط گفت من چه دستورى بشما