تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
اذفر - البته همينطور است ولى نه در چنين موقعى كه ما هردو از حال عادى خارج شده‌ايم ، من كه رنگ زرد چهرهء شما را خوب مىبينم كه به كلى تغيير صورت داده‌ايد البته رنگ چهرهء من هم از شما بدتر است . من ابدا فكر نميكردم كه او به اين زودى مراجعت نمايد . زاهد - زودتر بگوئيد تكليف چيست ؟ اذفر گفت : بلند شويد ، هنوز وقت نگذشته است و صندوق بزرگى را كه در عقب خيمه بود به او نشان داد و گفت زود در آن بخوابيد ، وقتى كه من تنها باشم كمتر مضطرب خواهم بود و جزئى بهانه‌اى براى من كافى است كه فارس را از اين‌جا دور كنم و وسايل رهائى شما را فراهم نمايم و در حين گفتن اين كلمات در صندوق را باز كرد و زاهد را در آن جاى داد . زاهد گفت من براى خاطر شما بچنين تقلبات و تزويرهائى تن درميدهم . اذفر - شما را به خدا ساكت باشيد و اگر مرا دوست داريد حركتى نكنيد كه باعث سوءظن فارس شود ، اين بگفت و در صندوق را بست و كليد آن را در انگشت كرده چادر خود را برداشت و در آستانهء خيمه قرار گرفت . فارس وارد گرديد و از اسب پياده شد و چون رنگ زرد و حالت اضطراب اذفر را ديد تصور كرد كه شايد در اثر باختن بازى اين حالت به او عارض شده و از او قهر كرده است . پس براى دلجوئى به او گفت اى ملكهء عزيز من ، آيا ممكن است با بوسه‌اى از من رفع خستگى نمائى ؟ اذفر گفت : در جاى خود بنشين تا من بروم و از شتر شيرى بدوشم و غذائى برايت تهيه كنم . فارس - نميدانم چرا اذفر عزيزم از باختن تا اين درجه كدورت خاطر پيدا كرده است كه بجاى دادن بوسه اينطور به من پاسخ ميدهد ؟ اذفر - افسوس و بسيار افسوس ! آيا من هنوز آن لياقت را دارم كه بدرخواست تو تن دردهم ؟ نه . . . نه ، من ديگر شايستهء تو نيستم و فورا سر خود را به زير انداخت و دست