مشاهده كردند كه باب ناپديد گرديده و فقط تابع او كشته شده است . بعد معلوم شد كه گلوله بطناب خورده و باب از شدت وحشت و پريشانحالى بيكى از اطاقهاى قراولخانه رفته و بدست سربازان كشته شده است .
اگر در اين موقع نيروى فكر خود را از دست نداده بود و بجاى پنهان شدن به طرف جمعيت تماشاچى ميرفت مسلما اهالى تبريز بهواخواهى او قيام ميكردند و شورشى توليد ميشد كه بزيان سلسلهء قاجار منتهى ميگرديد .
عجب اين است كه مرك باب بر خلاف تصور صدراعظم موجب تخفيف اين نهضت نگرديد بلكه برعكس سبب پيشرفت آن شد و بابيان بلافاصله جانشينى براى باب معين كردند و او ميرزا يحيى پسر ميرزا بزرك نورى وزير حاكم تهران بود كه با لقب حضرت ازل باداره كردن آنها مشغول شد .
در سال 1852 كه عدهء زيادى از بابيان را در تهران بقتل رسانيدند باب دوم از ايران ببغداد رفت و عده كثيرى از مريدان او نيز از ايران مهاجرت نموده به او ملحق شدند .
برادر او ميرزا حسينعلى ملقب به بهاء كه از مادر با او جدا بود نيز ببغداد رفت و در آنجا سمت نيابت و پيشكارى برادر كوچكتر خود را داشت . پس از ده سال اقامت در شهر بغداد دولت عثمانى آنها را باسلامبول برد و بعد بادرنه منتقل نمود .
در هنگام اقامت در ادرنه بهاء در سال 1866 از پيروى حضرت ازل دست كشيد و ادعا كرد كه من « من يظهره اللّه موعود باب اول هستم » ، مشاجرات و مباحثاتى ميان اين دو برادر و هواخواهان آنها توليد شد و كار بمبارزه كشيد بنابراين دولت عثمانى بهاء اللّه را بعكا و ازل را بجزيره قبرس منتقل نمود و آنها را از هم جدا كرد .
حضرت ازل تا چندى پيش در قبرس زندگى ميكرد و دولت انگليس كه آنجزيره را تصرف كرده بود وجهى بطور استمرار براى امرار معاش به او ميداد .
بهاء اللّه در سال 1892 در عكا درگذشت و اكنون پسر بزرك او عباس ملقب
سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 991
مساهمون: هانرى رونه دالمانى
ص٩٩١