نه مسلم ليكن بنويسيد : « معاويه و آنچه را كه براى خود و براى اصحابش اقرار دارد . »
چون كتابت تمام شد و گواهان بر آن گواهى دادند ، اشعث در حالى كه گروهى از مردم همراه او بودند بيرون آمد و نسخهاى از اين كتابت را همراه داشت و آن را براى مردم مىخواند ، به صفوفى از اهل شام عبور نمود و خشنودى خود را در برابر آنان از اين كتابت اظهار نمود تا به پرچمهاى قبيله عنزه رسيد كه اين قبيله با على عليه السلام بود . تعدادشان چهار هزار نفر بود . اشعث كتابت را بر آنان خواند ، دو جوان از اين قبيله فرياد زدند : ( لا حكم الّا لله لا نرضى به حكم الرّجال فى دين اللّه ) « 1 » حكمى جز حكم خدا نيست . در دين خدا به حكم مردان راضى نمىشويم ! سپس با شمشيرهاى خود به اهل شام حمله كردند تا اينكه جلو باب رواق معاويه كشته شدند . جوانى ديگر گفت : آيا در امر خدا مردان را حكم قرار دهيم ؟ ( لا حكم الّا لله ) :
پس كشتگانمان چه مىشود ؟ ! مردم گمان كردند عدهء اينان اندك است لذا به آنان اعتنا نكردند ، تا تعدادشان زياد شد . آنگاه به امام گفتند : يا على ، ما ابتدا كه تن به حكميت داديم ، خطا و اشتباه نموديم ، اكنون خطا و اشتباهمان براى خودمان ظاهر شد . بسوى خدا و رسولمان بازگشتيم تو نيز چنين باش « همچون ما بسوى خدا توبه كن » همچنان كه ما ، و الّا از تو بيزارى مىجوئيم . امام فرمودند : آيا بعد از رضا و عهد و ميثاق برگرديم ؟ آيا خداوند نگفته
« أَوْفُوا بِالْعُقُودِ »
« 2 » ؟ ! . و نيز نفرمودند :
« أَوْفُوا
هامش
( 1 ) - نهج البلاغه خطبه 40 .
( 2 ) - مائده 1 .