نمود كه در آن سبوس جو بود ، عرض كردم : يا امير المؤمنين آيا بيم دارى كه از آن بردارند كه درش را بستهاى ؟ . فرمودند : خير . نمىخواهم حسن يا حسين اين نان را به روغن زيتون بياميزند . گفتم : اين دو بر تو حرامند ؟ . فرمودند : نه ( و لكن يجب على الائمّه ان يغتذوا بغذاء ضعفاء الناس و افقرهم كيلا يشكوا الفقير من فقره و لا يطغى الغنى بغنائه ( و ليكن بر پيشوايان حق واجب است كه چون ضعيفترين و فقيرترين مردم تغذيه نمايند تا فقير از فقرش شكايت نكند و ثروتمند به ثروتش طغيان نورزد .
در كتاب ذخيره الملوك سيد همدانى قدس سرّه كه خداوند ما را به بركات و فيوضاتش بهرهمند گرداند روايت شده كه على عليه السلام در مسجد كوفه در حال اعتكاف بودند . هنگام افطار يك اعرابى آمد . على عليه السلام از كيسه مخصوص غذايش سبوس جو بيرون آورد و به او تعارف كردند . اعرابى نخورد ، و آن را در گوشهء عمامهاش پيچيد و به خانه حسن و حسين عليهم السلام آمد و با آنان طعام خورد و به آن دو بزرگوار عرض كرد : در مسجد پيرمرد عجيبى ديدم كه جز اين سبوس طعامى نداشت ! ! ! ، دلم به حال او مىسوزد پس مىخواهم از اين طعام شما براى او ببرم تا بخورند . آن دو بزرگوار گريستند و گفتند : او پدرمان امير المؤمنين است . با نفس خود به اين رياضتها مجاهدت مىكند .
در شرح نهج البلاغه چنين آمده : اما فضائل او فراتر از حد اشتهار و انتشار رسيده است . دشمنانش به اين همه فضائل اقرار كردهاند . و نيز بنى اميه كه به هر حيلهاى دست يازيدند تا نور او را خاموش كنند ، و حتى در بالاى تمام منابر تكفيرش مى كردند ، اين همه تبليغات مسموم جز بر بلندى مرتبه و عظمت مقام او نيفزود ، اما دانش او ارث پيغمبر و الهام غيبى بود .
ابن عباس شاگردش بود . از او سئوال شد دانش تو در مقايسه با دانش پسر عمويت چگونه است ؟ . او گفت : نسبت يك قطره باران به درياى محيط بر كره
ينابيع المودة لذوي القربى ( على و شكوه غدير بر فراز وحى و رسالت ) ( فارسي ) — صفحة 398
مساهمون: القندوزي
ص٣٩٨